ابوریحان بیرونی:
کورش که کیخسرو است (بیرونی، ١٣٨۶: ص ۱۵۲).
دکتر جلال خالقی مطلق:
تشکیلات فرامانروایی در شاهنامه همان تشکیلات هخامنشی است…. کیخسرو درواقع همان کوروش و چهره افسانهای کوروش بزرگ است… (ن.ک: هخامنشیان در شاهنامه)
ابوریحان بیرونی:
کورش که کیخسرو است (بیرونی، ١٣٨۶: ص ۱۵۲).
دکتر جلال خالقی مطلق:
تشکیلات فرامانروایی در شاهنامه همان تشکیلات هخامنشی است…. کیخسرو درواقع همان کوروش و چهره افسانهای کوروش بزرگ است… (ن.ک: هخامنشیان در شاهنامه)
میتوان گفت کیخسرو در شاهنامه، بیش از هر شخصیت تاریخی دیگر با کوروش بزرگ آمیختگی دارد. بخشهای قابلتوجهی از روایتهای شاهنامه حاصل در هم آمیختگی تاریخ و اسطوره است و در میان داستانهای آن، بهویژه در روایتهای مربوط به کیانیان، نمونههای متعددی از شباهت با تاریخ هخامنشیان دیده میشود. تعجبآور است که برخی پژوهشگران اسکندر، پسر داراب، را همان الکساندر مقدونی میدانند، اما در همان حال، از آمیختگی کیخسرو با کوروش بزرگ چشم میپوشند!

با وجود پژوهشهای ارزشمند درباره شاهنامه و تاریخ ایران، هنوز برخی اصرار دارند که هیچ اثری از کوروش بزرگ و هخامنشیان در شاهنامه نیست! برخی از گویندگان چنین ادعایی، مخالف هویت باستانی ایرانیان هستند ولی برخی پژوهشگران نیز، به دور از هیاهوهای رسانهای و فضای مجازی، پرسشهایی درباره شاهنامه مطرح کردهاند.
میدانیم که در داستانهای شاهنامه، تاریخ و اسطوره با یکدیگر آمیخته شدهاند و این داستانها روایت عینی و دقیق رویدادهای تاریخی نیستند. بنابراین مشخص نیست چرا درباره کوروش بزرگ تا این اندازه حساسیت وجود دارد؛ بهویژه آنکه نام بسیاری از پادشاهان ایران نیز در شاهنامه به شکلی که ما امروز میشناسیم، نیامده است.
به طور خلاصه، میتوان گفت کیخسرو در شاهنامه بیشترین آمیختگی را با کوروش بزرگ دارد و البته در روایات مربوط به فریدون نیز شباهتهایی دیده میشود.
تعجبآور است که برخی پژوهشگران اسکندر، پسر داراب، را همان الکساندر مقدونی میدانند، اما در همان حال، از آمیختگی کیخسرو با کوروش بزرگ چشم میپوشند!
نام کوروش بزرگ در بسیاری از منابع ایرانی پس از اسلام که جنبه تاریخی دارند، آمده است (1). این در حالی است که ابوریحان بیرونی در جدولی در آثارالباقیه از یکسانی کوروش و کیخسرو سخن میگوید؛ موضوعی که در ادامه، بهصورت مفصل به آن خواهیم پرداخت. بااینحال، باید پذیرفت که روایات این منابع اشکالات تاریخی فراوانی دارند و حتی میتوان گفت کیخسرو در شاهنامه از برخی جنبهها به کوروش تاریخی نزدیکتر است. جایگاهی که کیخسرو در شاهنامه دارد، از نظر گستردگی قلمرو، خردمندی و منش فرمانروایی، یادآور دوران فرمانروایی کوروش بزرگ است.
گرچه موافقان و مخالفان بسیاری درباره حضور هخامنشیان در شاهنامه دیدگاههایی مطرح کردهاند، ما نیز با آگاهی از این انتقادات، در این نوشتار تلاش میکنیم درباره حضور و بازتاب کوروش بزرگ در شاهنامه گفتوگو کنیم.
در بررسی این موضوع، توجه به چند نکته ضروری است:
نباید به داستانهای شاهنامه صرفاً با نگاهی تاریخی نگریست؛ وجود ناهمخوانیهای تاریخی در داستانهایی که جنبه اسطورهای دارند، امری طبیعی است.
در داستانهای شاهنامه، تاریخ با روایتهای اسطورهای و حماسی آمیخته شده است و فردوسی نیز ادعا نکرده است که تاریخ را مطابق با همه واقعیتهای تاریخی نقل کرده است.
فردوسی و دقیقی داستانهای باستانی ایرانیان را به نظم درآوردند و اتفاقاً آنچه برای فردوسی جذابیت داشته، همین جنبههای اسطورهای و نمادین داستانها بوده است؛ چنانکه در جایی میگوید: «ازو هر چه اندر خورد با خرد ... دگر بر ره رمز و معنی برد».
نباید فراموش کنیم که فردوسی و دقیقی، هزاران سال پس از دوران بسیاری از دودمانهای ایران باستان، در پی تهاجمات بزرگ به ایران و دگرگونیهای سیاسی و فرهنگی پس از آن، شاهنامه را سرودند؛ آن هم در دورهای که بسیاری از آثار باستانی در دسترس نبود و کتیبهها نیز هنوز رمزگشایی نشده بودند.
نابودی بخش مهمی از آثار مربوط به هخامنشیان از دوران حمله الکساندر مقدونی آغاز شد. الکساندر پس از تصرف پارسه، کاخهای این شهر را به آتش کشید.
شواهد گوناگون نشان میدهند که در دورههای پس از مرگ الکساندر و پس از سلطه یونانیان بر ایرانیان، بسیاری از آثار و اطلاعات مربوط به گذشته دیگر در دسترس ایرانیان نبودند. خطهای باستانی نیز جایگاه پیشین خود را از دست دادند و حتی برخی از آنها، مانند خط میخی پارسی باستان، بهتدریج فراموش شدند. در نتیجه، کتیبههایی که با خطهای میخی نوشته میشدند، بسیار بسیار اندک بودند.
با از میان رفتن یا ناشناخته ماندن زبان و خط برخی کتیبههای باقیمانده، بخش مهمی از محتوای آنها برای نسلهای بعدی قابل خواندن نبود. هنگامی که اسناد از میان بروند، کتیبهها خوانده نشوند و بخش مهمی از نخبگان و حاملان دانش یک جامعه از میان بروند یا منزوی شوند، بازسازی دقیق گذشته تاریخی دشوار خواهد شد.
نگاه کنید به:
نابودیهای گسترده پس از یورش اسکندر و سلطه یونانیان
در جریان فتوحات خلفا و سقوط ساسانیان نیز نابودی و از میان رفتن بخش زیادی از آثار و منابع علمی و مکتوب ایران رخ داد. موضوع نابودی بخش زیادی از میراث علمی و کتابهای ایرانی را نمیتوان به سادگی کنار گذشت؛ بهویژه آنکه در کنار گزارشهای تاریخی، شواهد و قرائن دیگری نیز برای بررسی این موضوع وجود دارد.
نگاه کنید به:
منابع و شواهد درباره کتاب سوزی خلفا در ایران
این دیدگاه که چون فرد یا افرادی در دوران کهن زندگی میکردهاند، پس اطلاعاتشان درباره هخامنشیان، تمدن سومر، تمدن جیرفت و... از ما بیشتر بوده، نگاهی سطحی و نادرست است.
تا همین چند دهه پیش، از وجود تمدن بزرگ جیرفت آگاهی چندانی نداشتیم. امروزه آثار و اسناد فراوانی از تمدن سومر در اختیار پژوهشگران قرار دارد که پژوهشگران و نویسندگان روزگار کهن اساساً با آنها آشنا نبودند. کشف استوانه کوروش در سال ۱۸۷۹ میلادی رویدادی بسیار مهم در مطالعات مربوط به دوره هخامنشی بود و به پژوهشهای تاریخی درباره کوروش و دوره فرمانروایی او کمک شایانی کرد (2).
در منابعی مانند تاریخ طبری، فارسنامه ابنبلخی، مروجالذهب مسعودی، الکامل فی التاریخ ابناثیر، نوشتههای حمزه اصفهانی، نزههالقلوب و دیگر آثار، روایتهایی درباره کوروش بزرگ نقل شده است که در بسیاری موارد تحت تأثیر منابع یهودی و مسیحی قرار دارند و حتی برخی از آنها جنبه مذهبی پیدا کردهاند.
برای دانش بیشتر نگاه کنید به:
کوروش بزرگ در منابع و ادبیات ایرانی
فردوسی تلاش کرده است به منابع درباره داستانهای ایرانی که در اختیار داشته، وفادار بماند. این منابع احتمالاً بیشتر ریشه در خداینامههای ایرانی داشتهاند؛ اما شواهد نشان میدهد که همه داستانهای باستانی در منابع مورد استفاده فردوسی وجود نداشتهاند و همین نشاندهنده نابودی و پراکندگی منابع پس یورش خلفا است.
در تاریخ ثعالبی، که به غرر اخبار الفرس و سيرهم مشهور است، به منبعی اشاره میشود که در متن عربی نیز با عنوان شاهنامه از آن یاد شده است که گویا ریشه در خداینامههای باستانی دارد. آشکار است که این شاهنامه، شاهنامه فردوسی نیست؛ زیرا در آن داستانهایی با رنگوبوی حماسی از اشکانیان آمده که اساسا در شاهنامه فردوسی وجود ندارد (ن.ک: داستان حماسی اشکانیان در تاریخ ثعالبی).
همچنین نام آرش کمانگیر در جایجای شاهنامه به چشم میخورد، اما داستان او در این اثر نیامده است. این موضوع نشان میدهد که فردوسی با داستان آرش آشنا بوده، اما احتمالاً به دلیل وفاداری به منابعی که بر اساس آنها داستانها را به نظم درآورده و داستان آرش در آنها وجود نداشته، از آوردن روایت مفصل آرش خودداری کرده است (ن.ک: آرش کمانگیر در شاهنامه فردوسی). این در حالی است که در آثارالباقیه ابوریحان بیرونی، داستان آرش کمانگیر و روایات یهودیان و مسیحیان درباره کوروش آمده است.
بنابراین، نمیتوان احتمال آن را منتفی دانست که فردوسی نیز، مانند ابوریحان بیرونی، با برخی روایتهای پراکنده اقوام و ملل دیگر درباره کوروش مانند آباد کردن بیت المقدس آشنا بوده باشد؛ اما از آنجا که این روایتها در داستانهای ایرانی که در اختیار داشته بازتاب نیافته بودند، آنها را در شاهنامه نقل نکرده باشد. همچنین این احتمال وجود دارد که فردوسی، همانند ابوریحان بیرونی، برخی شباهتهای میان این روایتها و داستانهای حماسی ایرانی را نیز دریافته باشد.
اما آمیخته شدن داستانهای خداینامهها با تاریخ باستانی ایران، موضوعی مهم است. در روایتهای باستانی ایران، پس از یورشها و نابودیهای گسترده، شاهد آمیختگی و گاه بیاعتمادی نسبت به گزارشهای اقوام دیگر هستیم؛ چراکه نویسندگان و راویان بیرونی گاه با پیشداوری یا غرضورزی درباره ایرانیان روایت کردهاند و به نظر میرسد این مسئله نیز در روایت فردوسی بازتاب یافته باشد. از همین منظر، میتوان شباهتهای آشکار میان کوروش و کیخسرو در شاهنامه فردوسی را نیز مورد توجه قرار داد.
برای دانش بیشتر نگاه کنید به:
رویکرد اشکانیان و ساسانیان به منابع اقوام دیگر درباره تاریخ ایران
بررسی شخصیتهای موجود در دیگر منابع باستانی، مانند اوستا و...، بحث دیگری است و باید در پژوهشهای مفصل دیگری بررسی شود.
برای مثال، در بررسی «کَویهَئوسروه» در اوستا و «کیخسرو» در شاهنامه، باید به تفاوتهای این دو روایت توجه داشت و تمایز میان ریشه یا هسته اولیه با روند شکلگیری و تکامل نهایی داستانها را درک کنیم.
آشکارا میتوان گفت شخصیتی با ویژگیهای کیخسرو در شاهنامه، که قلمرو و کردارهایی دقیقاً مشابه او داشته باشد، در تاریخ وجود نداشته است.
میدانیم که شاهنامه، افزون بر جایگاه ویژهای که در ادبیات و زبان پارسی دارد، از نظر اسطورهشناختی نیز اثری بسیار مهم و ارزشمند است.
پژوهشگران بسیاری به موضوع اسطوره پرداختهاند که میرچا الیاده یکی از سرشناسترین آنهاست. الیاده در نوشتههای خود به مفهومی با عنوان «حافظه جمعی» اشاره میکند و درباره چگونگی شکلگیری اسطورهها مینویسد:
یاد یک واقعه تاریخی و یا یک شخص «حقیقی»، حداکثر بیش از دو یا سه قرن در حافظه جمعی مردمان باقی نمیماند. چون برای حافظه جمعی دشوار است که حوادث فردی و سرگذشت اشخاص «حقیقی» را به یاد بسپارد. شاید بتوان گفت که حافظه عامه به شخصیتهای تاریخی دورانهای جدید، معنی و اعتباری میبخشد که بایسته آنهاست (الیاده، ۱۳۹۳: ص ۵۸-۵۹).
البته باید توجه داشت که کلیتی که داستانها و روایتها به ما منتقل میکنند، میتواند دربردارنده حقایق ارزشمندی درباره برداشت و حافظه یک جامعه باشد (3). ولی هنگامی که حافظه جمعی را بررسی میکنیم، نباید انتظار داشته باشیم که تاریخ بدون کموکاست در آن باقی مانده باشد.
شاهنامه با پادشاهان پیشدادی آغاز میشود (4) و سپس به داستان پادشاهان کیانی میپردازد. نام برخی از پادشاهان کیانی، مانند داراب، بهمناردشیر و دارا، که اتفاقاً شباهتهایی با نام شاهنشاهان هخامنشی، مانند داریوش و اردشیر دارند، در اوستا نیامده است ولی در شاهنامه بخشی از پادشاهان کیانی هستند؛ این موضوع آمیختگی کیانیان با هخامنشیان را آشکار میسازد.
میتوان گفت برخی از شاهنشاهان کیانی بازتابی از هخامنشیان در متون پهلوی و شاهنامه هستند. این دیدگاه را بسیاری از پژوهشگران نیز مطرح کردهاند.
آمیختگیها در روایت شاهنامه درباره اسکندر نیز بهروشنی دیده میشود. روایتهای نزدیک به الکساندر مقدونی، در کنار روایتهای مربوط به ذوالقرنین که در قرآن و دیگر منابع آمده است، در کنار یکدیگر قرار گرفته و در قالب شخصیت اسکندر بازتاب یافتهاند. به نظر میرسد نسخه سریانی رمانس اسکندر نیز در شکلگیری اسکندرنامههای ایرانی نقش برجستهای داشته و حتی برخی افسانههای ایرانی در قالب داستان اسکندر بازتاب یافتهاند. در شاهنامه، پدر اسکندر، داراب، پادشاه کیانی، خوانده میشود؛ حال آنکه در هیچیک از روایتهای تاریخی مربوط به الکساندر مقدونی چنین نسبی دیده نمیشود (5).
پس از سالیان دراز که به دلایل گوناگون، گزارشهای همراه با آمیختگی فراوان وجود داشت (6)، خوشبختانه امروزه با بهدستآمدن آثار باستانی، کتیبهها، سکهها و دیگر شواهد تاریخی، امکان پژوهش دقیقتر درباره تاریخ ایران باستان، بهویژه دوره هخامنشی، فراهم شده است؛ شرایطی که مردمان گذشته از آن برخوردار نبودند.
در روایات ایرانی، آیین زرتشت با پشتیبانی ویشتاسْپَ (گشتاسپ) گسترش یافت. نام پدر داریوش بزرگ هخامنشی نیز ویشتاسپ بوده است.
این شباهت نام، نقطهای مهم در پژوهش درباره شاهنامه و بررسی نسبت روایتهای آن با تاریخ ایران به شمار میآید. شباهت آشکار میان نام کَویویشتاسْپَ در اوستا و ویشتاسپ هخامنشی، زمینهای مهم برای درهمآمیختن کیانیان و هخامنشیان فراهم کرده است.
بر همین اساس، خاطرات تاریخی مربوط به پادشاهان پیش از گشتاسپ، از جمله کیخسرو، با خاطرات مربوط به کوروش بزرگ درآمیخته و پادشاهان پس از گشتاسپ با شخصیتهایی با نامهای داریوش و اردشیر پیوند یافتهاند.
از سوی دیگر، نمیتوان مادها و هخامنشیان را در روایتهای تاریخی بهطور کامل از یکدیگر جدا کرد چراکه کوروش بزرگ، بنیانگذار شاهنشاهی هخامنشی، از سوی مادر با خاندان ماد پیوند خویشاوندی داشته است. از اینرو، نام و یاد شخصیتهای اوستایی بهتدریج با خاطرات تاریخی مادها و هخامنشیان درآمیخته و بخشی از این آمیختگیها در روایتهای پهلوی و سپس در شاهنامه بازتاب یافته است.
برای دانش بیشتر حتماً نگاه کنید به:
درباره همانندیهای کیخسرو در شاهنامه با شخصیتهای تاریخی و اسطورهای، همواره میان پژوهشگران بحث و گفتوگو بوده است. در این میان، از سه گزینه مهم نام برده میشود: کَویهَئوسروه، شخصیت یادشده در اوستا؛ هووخشتره، پادشاه ماد؛ و کوروش، پادشاه هخامنشی. با توجه به آمیختگیهای فراوان در روایتهای ایرانی، تعجبی ندارد که کیخسروی شاهنامه با هر سه این شخصیتها پیوند یافته باشد (7).
اما آنچه در اینجا مورد توجه قرار میگیرد، شباهت بسیار زیاد کیخسرو با کوروش بزرگ است؛ بهعبارت دیگر، میتوان گفت کیخسرو بیش از هر شخصیت تاریخی دیگر با کوروش بزرگ آمیختگی پیدا کرده است. این موضوع، جدا از هسته یا ریشه اولیه درباره شخصیت کیخسرو، اهمیت ویژهای دارد زیرا به نظر میرسد در گذر زمان، خاطرات مربوط به کوروش بزرگ بیش از پیش در روایت کیخسرو بازتاب یافته است؛ بهویژه در چند سده پس از یورش الکساندر، هنگامی که شاهنشاهیهای ایرانی اشکانی و ساسانی شکل گرفتند و شواهد نشان میدهد ایرانیان اعتماد چندانی به منابع رومی و یونانی نداشتند، چراکه این منابع سرشار از غرضورزی علیه ایرانیان بودند (8).
از آنجایی که داستانهای کیخسرو در شاهنامه با جنگهای ایران و توران پیوند دارد، بیشتر در مناطق شرقی جهان ایرانی رخ میدهد و میتوان احتمال داد بخشی از آمیختگی شخصیت او با کوروش بزرگ، ریشه در خاطرات مردمان شرقیتر جهان ایرانی از کوروش بزرگ داشته است ولی فقط محدود به روایات شرقی نیست.
شباهت کیخسرو در شاهنامه با کوروش در کوروپدیای گزنفون قابل توجه است. از سوی دیگر، بعید نیست که بخشی از روایتهای گزنفون درباره کوروش تحت تأثیر روایتهای ایرانی درباره او شکل گرفته باشد. از این منظر، این شباهتها میتوانند نشانهای از ریشههای مشترک برخی روایتها در جهان ایرانی باشند.
هرچند در نتیجه درهمآمیختگی روایتها، در جزئیات تفاوتهایی دیده میشود، کلیات دو روایت شباهتهای قابل توجهی با یکدیگر دارند.
نام کوروش و کیخسرو از نظر آوایی شباهتهایی با یکدیگر دارند. این شباهت آوایی میتوانسته به آمیختگی بیشتر روایتهای مربوط به این دو شخصیت کمک کند.
برخی پژوهشگران با بهرهگیری از زبانشناسی و ریشهیابی نامها، کوشیدهاند کیخسرو را با یکی از شخصیتهای باستانی معادل بدانند. این در حالی است که مردمان کهن با دانش زبانشناسی به معنای امروزی آن آشنایی نداشتند و شباهت نامها میتوانست زمینهساز آمیختگی روایتهای مربوط به شخصیتهای مختلف شود بهویژه آنکه زبانهای ایرانی از دوران باستان تا دوره پساباستان دچار تحولات و دگرگونی شدهاند. زبان پارسی نوین که دقیقی و فردوسی شاهنامه را به آن سرودند، با زبانهای ایرانی باستان و میانه تفاوتهایی دارد و نام بسیاری از پادشاهان نیز با دگرگونیهای زبانی در شاهنامه بازتاب یافته است (9).
بنابراین، شباهت نامهای کوروش و کیخسرو در اینجا نه از منظر ریشهشناسی، بلکه از نظر آوایی مورد توجه قرار میگیرد؛ شباهتی که میتوانسته در حافظه جمعی، به شکلگیری و گسترش آمیختگی روایتهای مربوط به این دو شخصیت در گذر زمان کمک کند.
این موضوع با توجه به صورت اوستایی و پهلوی نام کیخسرو، یعنی «کَویهئوسروه» و «کَویهوسروه»، و شباهت آنها با صورتهای یونانی و رومی نام کوروش، مانند «کوروس» و «کیروس»، بهتر قابل درک است؛ بهویژه آنکه پس از گذشت زمان و از میان رفتن بسیاری از سنتهای نوشتاری و زبانی ایرانی، خوانش و شناخت مستقیم نامهای باستانی برای نسلهای بعدی دشوار و حتی غیر ممکن شده بود.
نام کوروش در کتیبههای هخامنشی به صورت 𐎤𐎢𐎽𐎢𐏁 نوشته شده است. یونانیان نام او را به صورت «کوروس» (Kuros) ثبت کردند که بعدها در لاتین به شکل «کیروس» بازتاب یافت و در زبانهای اروپایی نیز صورتهای گوناگونی پیدا کرد؛ از جمله «سیروس» در فرانسوی و «سایروس» (Cyrus) در انگلیسی (ن.ک: خلیلی، ۱۳۸۰: ص ۲۲).
بنابراین، صورت «کوروش» تقریبا همان شکلی است که از کتیبههای باستانی به دست آمده و در منابع یونانی و دیگر منابع نیز صورتهای متفاوتی از این نام دیده میشود.
داستان کیخسرو در شاهنامه یادآور شاهنشاهی دادگر و پیروزمند است و میتوان گفت با مفهوم یک شهریاری آرمانی پیوند دارد.
کوروش بزرگ نیز در کوروپدیا نماد شهریاری آرمانی است و این تصویر در آثار و روایتهای دورههای بعد نیز تأثیرگذار بوده است.
از این منظر، خرد و دادگری کیخسرو در شاهنامه با تدبیر و عدل کوروش در کوروپدیا قابل مقایسه است.
کیخسرو در شاهنامه چهره یک رهاننده را دارد. هنگامی که در دوره ساسانی، بازنگری در روایتهای گذشته ایران صورت گرفته، از نارضایتی مردم فرارود از افراسیاب سخن گفته شده و درباره کیخسرو آمده است:
چو کیخسرو آمد برستیم از اوی
جهانى بر آسود از گفتوگوی
چنین تصویری از کوروش بزرگ نیز در میان اقوام گوناگون دیده میشود. در یک متن باستانی بابلی که به «روایت منظوم» مشهور شده، درباره کوروش بزرگ آمده است:
آزادی بدانان که گرفتار ستم بودند باز داده شده است (ارفعی، ۱۳۸۹: ص ۲۵).
این چهره رهاننده در منابع یهودی، استوانه کوروش و دیگر منابع نیز بازتاب یافته است.
داستان کودکی کیخسرو در شاهنامه با داستان کودکی کوروش بزرگ در روایت هرودوت شباهتهایی دارد. این همانندیها نشان میدهد که هر دو روایت به یک الگوی روایی نزدیک شدهاند و میتوان آنها را در بررسی خاستگاه این داستانها در کنار یکدیگر قرار داد.
در هر دو روایت، پادشاه (افراسیاب و آستیاگ) بهسبب خوابی یا پیشگویی، از تولد کودکی بیمناک میشود که قرار است تاج و تختش را تهدید کند.
دانش بیشتر:
شباهت داستان کودکی کیخسرو به کوروش بزرگ
مادر کیخسرو و کوروش هر دو از خاندانهایی غیر از خاندان پدری خود بودند. نکته قابل توجه آنکه پدرِ همسر هر دو نیز بعدها با کیخسرو/کوروش به جنگ پرداختند.
بر اساس شاهنامه، مادر کیخسرو، فرنگیس دختر افراسیاب تورانی است. از سوی دیگر، بر اساس گزنفون و هرودوت، مادر کوروش بزرگ، ماندانا، دختر آستیاگ، شاهدخت ماد بوده است.
هر دو در برابر پدربزرگ مادری خود قرار میگیرند. آستیاگ، پدربزرگ مادری کوروش، در روایت هرودوت در برابر نوه خود قرار میگیرد و با او وارد جنگ میشود (10). کیخسرو نیز برای خونخواهی سیاوش، که بهناحق به دست افراسیاب کشته شده بود، در برابر افراسیاب، پدربزرگ مادری خود، قرار میگیرد.
کیخسرو پس از جنگهای پیدرپی، تورانیان را از ایران میراند و دست آنان را از سرزمین ایران کوتاه میکند.
بر اساس کوروپدیای گزنفون نیز کوروش دشمنانی را که قصد حمله دارند شکست میدهد و از سرزمین خود دور میکند.
بنابراین، هر دو در روایتهای مربوط به خود نقشی کلیدی در یکپارچگی سرزمین و دور راندن دشمنان دارند؛ یکی در جهان اسطورهای - حماسی و دیگری در روایت تاریخی - ادبی مربوط به کوروش.
سخنانی که از زبان کیخسرو در شاهنامه آمده، شباهتهای قابل توجهی با سخنان کوروش بزرگ در کوروپدیای گزنفون دارد. این شباهتها از موارد مهمی است که میتواند نشاندهنده نزدیکی یا ریشه مشترک برخی از این روایتها باشد.
گفته کتزیاس و گزنفون درباره چگونگی پخش کردن ولایات بین جانشینان با گفته شاهنامه فردوسی درباره کیخسرو هماهنگی نسبی دارد.
بر اساس کوروپدیای گزنفون، کوروش، فرمانروایی را به فرزند بزرگش کمبوجیه (کامبوزیا) میدهد اما به دیگر فرزندش شهربانی ماد، ارمنیه و کادوسته را میدهد (گزنفون، دفتر ٨، بخش ٧، بند ١١).
کتزیاس میگوید، کوروش، پسر بزرگ خود یعنی کمبوجیه را به عنوان جانشین خود برگزید و پسر کوچک را حاکم بلخ و خوارزم و پارت و کرمانیان کرد. بخشهایی را هم به اشخاص دیگر سپرد (کتزیاس، کتاب ٨، بندهای ١ و ٢).
بر اساس شاهنامه نیز کیخسرو تنها به گزینش لهراسپ به جانشینی خود بسنده نمیکند، بلکه فرمانروایی بخشهایی از کشورش را نیز به پهلوانان واگذار مینماید (خالقی مطلق، ۱۳۷۴: ص ۱۶۵-۱۶۶).
مرگ کوروش بزرگ در کوروپدیا شباهتهایی با مرگ کیخسرو در شاهنامه دارد. حتی اندرزهایی که گزنفون پیش از مرگ از زبان کوروش نقل میکند، با اندرزهای کیخسرو در شاهنامه شباهتهایی دارد. این همانندی، یکی از مهمترین مواردی است که در بررسی آمیختگی روایتهای مربوط به این دو شخصیت باید مورد توجه قرار گیرد.
برای خواندن متن کوروپدیا و شاهنامه نگاه کنید به:
ابوریحان بیرونی در کتاب آثار الباقیه عن القرون الخالیه، بهصراحت از یکی بودن کوروش و کیخسرو سخن میگوید.
بیرونی در این اثر، دیدگاهها و روایتهای ملل و اقوام گوناگون درباره پادشاهان را نقل میکند. بخش مربوط به پادشاهان ایران، هماهنگی نسبی با روایتهای شاهنامه دارد. او به اختلاف روایتها درباره پادشاهان ایران اشاره میکند و در ادامه، قول دیگری را نیز میآورد:
در کتابهای سیر و اخبار که از روی کتب اهل مغرب [شمال افریقا] نقل شده، ملوک ایران و بابل را نام بردهاند و از فریدون که نزد آنان «یافول» نام دارد شروع کردهاند تا دارا… (بیرونی، ۱۳۸۶: ص. ۱۵۱).
بیرونی در ادامه درباره تفاوت این روایت با آنچه خود میشناسد، مینویسد:
ولی با آنچه ما میدانیم از حیث عدد ملوک و نامهای ایشان و مدت پادشاهی و اخبار دیگر احوال ایشان اختلاف دارد (همان).
بااینحال، بیرونی به دلیل احترام به خوانندگان، این روایت را نیز نقل میکند. او پیش از آوردن این جدول مینویسد:
اگر ما این اقوال مذکور را در اینجا برای خوانندگان نقل نکنیم اولا متاع خود را به سنگ تمام نفروختهایم و ثانیاً در دلهای خوانندگان تولید نگرانی کردهایم و ما این اقوال را در جدولی جداگانه قرار میدهیم تا آنکه آراء و اقاویل بهم مخلوط نشود (همان).
جالب آنکه همین جدول، با توجه به شواهدی که امروز در اختیار داریم، از جمله آثار باستانی، کتیبههای هخامنشی، سکههای باقیمانده و هماهنگی آنها با دیگر منابع تاریخی، یکی از دقیقترین جدولهای کتاب بیرونی درباره ترتیب پادشاهان هخامنشی به شمار میآید.
نکته مهمتر آنجاست که بیرونی در همین جدول، بهصراحت مینویسد:
کورش که کیخسرو است (همان: ص. ۱۵۲).
این عبارت نشان میدهد که بیرونی، بر پایه بررسی روایتها و منابع گوناگون، میان کوروش و کیخسرو ارتباطی مستقیم برقرار کرده است. اهمیت این موضوع زمانی بیشتر آشکار میشود که ببینیم بیرونی در موارد دیگری نیز از شباهت و معادلسازی نامها برای شناسایی پادشاهان بهره گرفته است. برای نمونه، درباره خشایارشا مینویسد:
اخشویوش بن دارا که خسرو اول باشد
ابوریحان بیرونی به شباهتهایی که آورده است، اعتماد بیشتری داشته است به طوری که در جایی مینویسد: «اخشویوش بن دارا که خسرو اول باشد» که بدون تردید منظور همان خشایارشا پسر داریوش بزرگ است اما جالب آنکه برای خشایارشای دوم از نام اخشویوش استفاده نمیکند بلکه از نام خسرو دوم بهره میبرد.
بیرونی از پژوهشگرانی است که روایتها و منابع مربوط به ملل و اقوام گوناگون را گردآوری و با یکدیگر مقایسه کرده است. ازاینرو، توجه او به شباهت و همسانی کوروش و کیخسرو اهمیت ویژهای دارد.

گاهی با توجه به منابع کهن، برخی دیگر از شخصیتهای اسطورهای ایرانی نیز معادل کوروش بزرگ در نظر گرفته شدهاند؛ بااینحال، برای طرح این دیدگاهها بیشتر به منابعی غیر از شاهنامه استناد میشود.
واقعیت آن است که شخصیتهایی مانند بهمن و داراب شباهت چندانی با کوروش بزرگ ندارند و دیدگاههایی که این شخصیتها را با کوروش یکسان میدانند، چندان قابل پذیرش نیستند. در مقابل، آمیختگی فریدون با کوروش بزرگ، هرچند اندک ولی قابل توجه است.
همانگونه که فریدون در اسطورههای ایرانی جایگاهی ویژه و انکارناپذیر دارد، کوروش نیز در تاریخ ایران از جایگاهی ویژه و انکارناپذیر برخوردار است. به نظر میرسد آمیختگیهایی که میان روایتهای کوروش و فریدون شکل گرفته، ریشه در خاطراتی داشته باشد که در مناطق غربیتر جهان ایرانی باقی مانده بودند. بااینحال، این آمیختگی محدود است و بیشتر به شباهت نامهای آستیاگ و آژیدهاک بازمیگردد.
فریدون با آژیدهاک یا آژدهاک (معرب: ضحاک) و کوروش با آستیاگ مقابله میکند. همانگونه که میبینیم، میان نامهای آژیدهاک و آستیاگ شباهت قابل توجهی وجود دارد. داستان کودکی فریدون در شاهنامه نیز با روایتی که هرودوت درباره دوران کودکی کوروش نقل کرده، شباهتهایی دارد.
برای دانش بیشتر نگاه کنید:
بااینحال، باید پذیرفت که آمیختگی روایتهای کوروش با کیخسرو بسیار گستردهتر است؛ موضوعی که پیشتر به آن پرداختیم.
برخی از یهودیان در دوران پس از اسلام، کوروش بزرگ را با بهمناردشیر پسر اسفندیار یکی دانستهاند؛ هرچند این دیدگاه از سوی نویسندگانی مانند حمزه اصفهانی رد شده است. او تأکید میکند که میان کوروش و بهمن فاصله زمانی وجود دارد و این دو یک شخص نیستند.
در برخی روایات دیگر نیز کوروش، سردار بهمن معرفی شده است.
این در حالی است که نام دیگر بهمن، اردشیر بوده و لقب «درازدست» نیز برای او ذکر شده است؛ لقبی که یادآور اردشیر یکم هخامنشی است.
در شاهنامه نیز هیچ ارتباط مشخصی میان کوروش بزرگ و بهمناردشیر دیده نمیشود که بخواهیم مانند شباهتهای کوروش بزرگ و کیخسرو آن را بررسی کنیم.
به نظر میرسد پیوند کوروش و بهمن در برخی منابع پس از اسلام، ریشه در روایتهایی داشته باشد که با کوروش یکم (پدربزرگ کوروش بزرگ) آمیخته شدهاند. در این روایتها، بهمن اردشیر جای هووخشتره، پادشاه ماد را گرفته و کوروش، بهعنوان سردار بهمن اردشیر، یادآور کوروش یکم شده است.
برای دانش بیشتر نگاه کنید به:
بررسی پیوند کوروش و بهمن در منابع پس از اسلام
دیگر فرضیهای که مطرح شده، پیوند داراب با کوروش بزرگ است. این در حالی است که میان کوروش و داراب نیز شباهت چندانی دیده نمیشود. شاید بتوان شباهتهای اندکی میان داستان کودکی داراب و روایت کودکی کوروش یافت، اما شباهت داستانهای کودکی کیخسرو و فریدون با روایتهای مربوط به کودکی کوروش بزرگ بسیار بیشتر است.
نام داراب بیش از هر چیز یادآور داریوش است و شخصیتهایی مانند داراب و دارا در داستانهای شاهنامه، به نظر میرسد آمیختگیهایی با چند تن از شاهنشاهان هخامنشی داشته باشند؛ شاهنشاهانی که نام شاهی آنان «داریوش» بوده است.
بنابراین، نمیتوان داراب را شخصیتی دانست که روایتهای او یادآور کوروش بزرگ باشد.
با وجود شواهد تاریخی و اسطورهای فراوانی که پیشتر ذکر شد، انتقادهایی نیز به دیدگاه آمیختگی روایتهای کوروش و کیخسرو مطرح شده است. نخست باید توجه داشت که یکسان دانستن کوروش و کیخسرو، ادعایی نیست که مورد نظر ما باشد؛ بلکه آنچه در اینجا مورد توجه قرار دارد، آمیختگی روایتهای مربوط به این دو شخصیت و شباهتهای آشکار میان آنها است؛ چراکه باور داریم کیخسرو در شاهنامه شخصیتی اسطورهای است و یکسان دانستن قطعی یک شخصیت اسطورهای با شخصیتی تاریخی، از نظر تاریخپژوهی درست نیست.
بااینحال، برخی پژوهشگران معتقدند کیخسرو (کَویهَئوسروه در اوستا) پیش از کوروش میزیسته و ارتباطی با کوروش بزرگ ندارد! در این دیدگاه، تمایز میان ریشه یا هسته اولیه با روند شکلگیری و تکامل نهایی آن درک نمیشود و توجه کافی به چگونگی شکلگیری روایتهای شاهنامه صورت نمیگیرد.
درباره شباهت کوروش و کیخسرو، تمرکز بر «کیخسروی شاهنامه» است، نه بر «کَویهَئوسروه» اوستا؛ هرچند ریشه تاریخی کَویهَئوسروه هم قطعی نیست.
همانگونه که پیشتر گفته شد، به نظر میرسد بخش مهمی از آمیختگی روایتهای کیخسرو با شخصیتهای تاریخی، چند سده پس از کوروش بزرگ و در جریان شکلگیری و انتقال سنتهای روایی در دورههای اشکانی و ساسانی پدید آمده باشد.
بنابراین، کیخسروی شاهنامه شخصیتی اسطورهای است که در گذر زمان با چهرههای تاریخی و اساطیری درآمیخته است. ازاینرو، تلاش برای تعیین زمان دقیق زندگی چنین شخصیتی، با ماهیت اسطورهای و روایی او سازگار نیست. اساسا نمیتوان شاهنامه و حتی اوستا را با نگاهی صرفاً تاریخی بررسی کرد؛ زیرا این آثار دربرگیرنده روایتهایی هستند که عناصر اسطورهای، حماسی و تاریخی در آنها با یکدیگر آمیختهاند.
از همین رو، باید تاکید کنیم که تاریخپژوهی و شاهنامهپژوهی نباید با رویکردی اثباتگرایانه باشد. نخست باید ماهیت اسطوره، چگونگی شکلگیری روایتها و آمیختگی زمانها و شخصیتها در سنتهای روایی را درک کرد و سپس بر پایه مجموعه شواهد موجود به نتیجهگیری پرداخت.
انتقادهایی درباره سوسروس در متون هندی و نیز درباره گزارش ابوریحان بیرونی و جدولی که پیشتر به آن اشاره شد نیز مطرح شده است. در نوشتاری مفصل، به این انتقادها و دیگر ایرادهای مطرحشده درباره این دیدگاه پرداختهایم.
نگاه کنید به:
پاسخ به منتقدان موضوع کوروش و کیخسرو
داستانهای شاهنامه فردوسی بازتابی از حافظه جمعی مردمان هستند و طبیعی است که در حافظه جمعی، رویدادها و شخصیتها در گذر زمان با یکدیگر درآمیزند. آمیختگی روایتها در شاهنامه بهروشنی دیده میشود و با توجه به زمان سروده شدن آن، چنین آمیختگیهایی امری طبیعی است؛ چراکه شاهنامه پس از تهاجمات بزرگ به ایران و با گذشت سدهها از دوران مادها و هخامنشیان سروده شده است.
دلایل گوناگونی میتوان برای شکلگیری این آمیختگیها برشمرد؛ از جمله نابودی آثار، شباهت نامها و رفتار شخصیتها، جابهجایی و درهمآمیختگی رویدادها و داستانهایی که نسل به نسل و سینهبهسینه منتقل شدهاند.
روایتهایی شبیه به زندگی کوروش بزرگ در داستانهای کیخسرو و فریدون دیده میشود. ازاینرو، ممکن است این پرسش پیش بیاید که سرانجام کوروش با فریدون آمیخته شده است یا با کیخسرو؟ بهطور خلاصه میتوان گفت کیخسرو بیشترین آمیختگی را با کوروش بزرگ دارد و بخش اندکی از روایتهای مربوط به فریدون نیز یادآور کوروش بزرگ است که بیشتر به دلیل شباهت نامهای آژیدهاک و آستیاگ بوده است.
چنین هماهنگیها و آمیختگیهایی درباره پادشاهان دیگر نیز قابل ردیابی است؛ همانگونه که به نظر میرسد داریوش بزرگ نیز با داراب آمیختگیهایی پیدا کرده باشد.
این موارد نشان میدهد که حافظه جمعی ایرانیان، با گذشت سدهها و با وجود تهاجمات بزرگ، یاد و خاطره شکوه و دستاوردهای پیشین سرزمین خود را حفظ کرده و بخشی از این خاطرات را در قالب روایتهای اسطورهای و حماسی به نسلهای بعد منتقل کرده است. فردوسی نیز با شاهکار ماندگار خود، شاهنامه، این میراث روایی را ثبت و ماندگار کرد. یکی از مهمترین کارکردهای این داستانها، حفظ و انتقال بخشهایی از دستاوردهای فرهنگی و تمدنی ایرانیان در گذر زمان بوده است.
پانویس:
۱- متن منابع درباره کوروش بزرگ را اینجا بخوانید: کوروش بزرگ در منابع و ادبیات ایرانی
۲- دانش بیشتر: کشف آثار از زیر خاک و شناخت بیشتر تاریخ باستان
۳- حافظه جمعی و دستاوردهای آن، گاهی ارزش بسیار زیادی دارند و به قول الیاده، ممکن است خاطره یک دوران را حتی حقیقیتر از روایت تاریخی به ما بنمایانند. در بسیاری از موارد، آنچه مردم از یک رویداد تاریخی احساس و تجربه کردهاند، صرفاً از طریق واقعیتهای عینی و دادههای تاریخی قابل درک نیست. همانطور که مایکل استنفورد در کتاب درآمدی بر فلسفه تاریخ اشاره میکند، تاریخ درباره انسانها، کنشها و درد و رنجهای آنهاست و درک کامل اعمال و گرفتاریهای آنان مستلزم آن است که تا حد امکان به دنیای برداشتها، واکنشها، محاسبات و احساسات آنها راه یابیم (استنفورد، ۱۳۸۷: ص ۱۰۱). از این منظر، اسطوره یکی از مهمترین دستاوردهای فرهنگی است که میتواند ما را در شناخت چنین جنبههایی یاری کند.
۴- پادشاهانی مانند کیومرث، هوشنگ، جمشید و فریدون از پادشاهان پیشدادی بودند. چنین مینماید که زمان پیشدادیان با دورههای پیش از تاریخ فلات ایران هماهنگی دارد، به طوری که آنها صرفا یادگاری از یک شخص ویژه نیستند بلکه نماد یک دوره تاریخی میباشند به طوری که مدت فرمانروایی برخی از آنها بسیار زیاد (نزدیک به هزار سال) است. اگر هم شخصیتهایی مانند هوشنگ و جمشید وجود داشتند، رفته رفته ذهنیت جمعی، با نمادسازی، یک دوران را در قالب نام آنها جای داد. به عبارتی دیگر، رفته رفته این دورهها تبدیل به اسطوره شدند و خاطرات دورههای پیش از تاریخ با خاطرات دوران شاهنشاهیهای بزرگ آمیخته شد و داستانهای اسطورهای بوجود آمدند.
۵- میدانیم که مسیحیان در ایران دوران ساسانیان، جامعهای پویا بودند. بعید نیست که برخی از مسیحیان ایرانی به نسخه سریانی رمانس اسکندر هم توجه نشان داده باشند. به مرور این داستان در فضای مسیحی-ایرانی با تغییراتی همراه بوده است. به نظر میرسد داستان اسکندر در شاهنامه از روایت سریانی داستان اسکندر، به صورت غیر مستقیم تاثیر گرفته است (برای دانش بیشتر ن.ک آیا مسیحیان ایران در ترویج داستان اسکندر نقش داشتند؟).
۶- باید توجه داشت که این آمیختگی فقط در شاهنامه وجود ندارد و از دوران باستان در جوامع گوناگون شاهد آمیختگی بودهایم. آمیختگی روایات در گفتههای مورخین بیگانه از جمله یونانیها به چشم میخورد. به نظر میرسد بعضی از روایاتی که از تاریخ ایران میگویند با افسانههای یونانی آمیخته شدهاند و روایتهای مربوط به چند شخص در قالب یک شخص بوجود آمدهاند. به همین سبب گفتههای آنها درباره تاریخ ایران یکسان نیست و برای مثال هر کدام از مورخان یونانی، داستانهای متفاوتی از یک رویداد نقل کرده اند. از طرفی برخی از این آثار از بین رفتهاند و فقط خلاصههایی از آنها باقی مانده است (مانند تاریخ کتزیاس) همچنین ممکن است برخی از آنها در طول تاریخ دگرگون شده باشند. از این رو نمیتوان همه گفتههای مورخان یونانی را بدون کم و کاست، به عنوان مبنا و اساس قرار داد و نباید توقع داشت روایتهای آمیخته شده با کوروش در منابع ایرانی دقیقاً همانند گفتههای بیگانگان باشد.
۷- حتی اگر کیخسرو را مرتبط با هووخشتره بدانیم، باز هم نمیتوان پیوند او با کوروش را نادیده گرفت؛ زیرا بر اساس کوروپدیای گزنفون، هووخشتره (سیاکسار) دایی کوروش است و کوروش در سراسر این اثر، در کنار سیاکسار و در مقام یکی از فرماندهان او، در برابر دشمنان میایستد و به پیروزی دست مییابد.
۸- معمولا وقتی سخن از نابودی منابع در پی یورش و سلطه بیگانگان به میان میآید، برخی پژوهشگران این نکته را مطرح میکنند که اشکانیان و ساسانیان میتوانستند از منابع یونانی مانند هرودوت، گزنفون و کتزیاس بهره بگیرند و شناخت دقیقتری از هخامنشیان داشته باشند. البته باید تأکید کرد که منابع یونانی نیز خود چندان دقیق و قابل اطمینان نبودند و نیستند؛ درباره اشکانیان و ساسانیان هم شواهد نشان میدهند که به منابع یونانی، رومی و حتی یهودی اعتماد کامل نداشتند، چرا که غرضورزی و افسانهسرایی در بسیاری از روایات آنها آشکار بود (ن.ک: افسانههای منابع یونانی و بررسی تاریخی داستان استر و جشن پوریم یهودیان). وقتی شاهنشاهیهای ایرانی قدرت گرفتند و به دنبال پژوهش درباره گذشته باستانی بودند، طبیعی بوده که اعتماد کاملی به منابع بیگانگان نداشتند و از داستانهای آمیخته شده ایرانی تاثیر پذیرفتند. بعدها همان روایات آمیخته شده معیار قرار گرفتند. با توجه به فراگیر بودن داستانهای آمیخته شده، به نظر میرسد وقتی پژوهشگر ایرانی در دوران اشکانیان یا ساسانیان به کوروس یا کیروس در منابع یونانی و رومی میرسیده، نتیجه میگرفته این همان کَویهئوسروه یا کئیهوسروه است (ن.ک: رویکرد اشکانیان و ساسانیان به منابع اقوام دیگر درباره تاریخ ایران).
۹- در یک تقسیمبندی کلی، میتوان زبانهای ایرانی را در سه دوره بررسی کرد: باستان، میانه و نوین. گرچه میان این دورههای زبانی پیوندها و شباهتهای فراوانی وجود دارد، تفاوتهای قابل توجهی نیز در آنها دیده میشود. ازاینرو، یک نام میتواند در زبانهای باستان، میانه و نوین به شکلهای متفاوتی بازتاب یافته باشد.
۱۰- برای دانش بیشتر درباره جنگ کوروش و آستیاگ ن.ک: آیا رویارویی آستیاگ و کوروش طولانی و خونین بوده است؟!
بنمایهها و یارینامهها:
- ارفعی، عبد المجید (۱۳۸۹). فرمان کوروش بزرگ. تهران: مرکز دایره المعارف بزرگ اسلامی.
- استنفورد، مایکل (۱۳۸۷). درآمدی بر فلسفه تاریخ. ترجمه احمد گلمحمدی. تهران: نی.
- الیاده، میرچا (۱۳۹۳). اسطوره بازگشت جاودانه. ترجمه بهمن سرکاراتی. تهران: طهوری.
- بیرونی، ابوریحان محمد بن احمد (١٣٨۶). آثارالباقیه عن القرون الخالیه. ترجمه اکبر داناسرشت. تهران: امیر کبیر.
- خالقی مطلق، جلال (۱۳۷۴). «کیخسرو و کوروش». ایرانشناسی. س ۷، ش ۱. صص ۱۵۷-۱۷۰. قابل دستیابی در: کیخسرو و کوروش
- فردوسی، ابوالقاسم (۱۳۸۶). شاهنامه. تصحیح جلال خالقی مطلق. تهران: مرکز دایره المعارف بزرگ اسلامی.
- کتزیاس (١٣٨٠). خلاصه تاریخ کتزیاس از کوروش تا اردشیر (معروف به خلاصه فوتیوس). ترجمه کامیاب خلیلی. تهران: کارنگ.
- گزنفون (١٣٨٩). زندگی کوروش (تربیت کوروش). ترجمه ابوالحسن تهامی. تهران: نگاه.
- هرودوت (١٣٨٩). تاریخ هرودوت. ترجمه مرتضی ثاقب فر. تهران: اساطیر.
* نوشتار «کوروش در شاهنامه فردوسی» نخستین بار به تاریخ ١٧ فروردین ١٣٩١، در تارنمای پردیس اهورا انتشار یافت. در اینجا واپسین به روز رسانی از آن نوشتار قرار داده شده است و به طور کلی این نوشتار پس از رفع کاستیهایی که داشت به پایگاه خِرَدگان انتقال یافت و در این تارنما به روز رسانی می شود.
دیدگاه خود را با نویسنده در میان بگذارید: