تفسیری که ایرانویج را به سرزمین اولیه قوم آریا مرتبط میداند، تفسیر دقیقی نیست. با توجه به جنبههای دینی، ایرانویج بهعنوان سرزمین مقدس ایرانیان قابل توجهتر است. بندهش، ایرانویج را در نواحی آذربایجان میداند؛ این دیدگاه با جغرافیای آن نواحی هم سازگار است. برداشتهای نوساخته درباره قرارگیری ایرانویج در شرق جهان ایرانی در شکلگیری فرضیه مهاجرت قوم آریا به فلات ایران نقش داشت. در صورتی که از متون باستانی بومی بودن آریاییها برداشت میشود.
ایرانویج که با صورتهایی مانند aryānām waiǰah ،airyanəm vaēǰō و ērān-wēz در متون کهن ایرانی آمده است، جایگاه یک سرزمین مقدس برای ایرانیان داشته و جنبههای اسطورهای آن هنگام سخن گفتن درباره این سرزمین آشکار است.
همین جنبههای اسطورهای، پژوهش تاریخی درباره ایرانویج را دشوار میکند؛ چرا که گاهی جنبههای فرازمینی آن میتواند به برداشتهای متفاوت و حتی اشتباه در تعیین جایگاه جغرافیایی این سرزمین منجر شود.
سخن از ایرانویج در متون زرتشتی نقش مهمی در شکلگیری فرضیهها درباره آریاییها داشته است. بسیاری از پژوهشگران با توجه به یادکردهای مربوط به این سرزمین، در جستوجوی سرزمین نخستینِ قوم آریا بوده و در چارچوب فرضیه اثباتنشده مهاجرت قوم آریا (1)، درباره ایرانویج پژوهش کردهاند.
اما موضوعی که در چنین پژوهشهایی کمرنگ بود و حتی گاهی نادیده گرفته میشد، جنبههای آشکار دینی منابعی است که درباره ایرانویج سخن گفتهاند.
البته در جوامع باستانی، دین و قومیت گاهی درهمتنیده بودند؛ اما جنبههایی مانند معنویت، نکات فرازمینی و جایگاه شخصیتهای برجسته دینی در متونی که دارای جنبه دینی بودند، قابل توجه است و گاه جنبههای فرازمینی در آنها غلبه پیدا میکند.
متون دینی، متونی جغرافیایی یا تاریخی نبودند و قصد نگارندگان آنها نیز توضیح جغرافیا یا تاریخ نبوده است. از اینرو، هنگام بررسی ایرانویج نباید تنها با دیدی قومی به موضوع نگاه کرد؛ بلکه بررسی جهانبینی دینی ضرورت دارد.
مهمترین منابع درباره ایرانویج
در کتابهای پهلوی، درباره ایرانویج سخن فراوان گفته شده و حتی درباره جایگاه جغرافیایی آن در نواحی آذربایجان نیز مطالبی آمده است (بندهش بزرگ، گزارش بهار: ص ۱۲۸).
در بندهش، خانه پدر زرتشت در ایرانویج دانسته شده و زرتشت نیز در همانجا زاده شده است (بندهش بزرگ، گزارش بهار: ص ۷۶ و ص ۸۹). بر اساس بندهش، زرتشت در ایرانویج دین خود را ترویج داد و پیروانی پیدا کرد (بندهش بزرگ، گزارش بهار: ص ۱۵۲).
این موارد نشان میدهد که ایرانویج در سنت زرتشتی منطقهای مهم و مقدس محسوب میشده است.
جدا از متون پهلوی، کهنترین نوشته موجود درباره ایرانویج اوستا است.
در یشتها، زرتشت «نامبردار در ایرانویج» خوانده شده است (یسنا ۹.۱۴؛ اوستا، گزارش دوستخواه، ص ۱۳۹).
آنچه در اوستا بیش از هر جای دیگر مورد توجه پژوهشگران قرار گرفته، فرگردهای نخستین وندیداد است (2).
در وندیداد، که سخن از آفرینش نخستین اهورامزدا است، ایرانویج نخستین سرزمینی معرفی میشود که اهورامزدا آفریده است و بر اساس فرگرد یکم وندیداد، ایرانویج بر کرانه رود دایتیا (دائیتی) قرار دارد.
متن تنها به آفرینش اهورامزدا محدود نیست، بلکه از پادآفرینش اهریمن نیز سخن میگوید و سپس به این موضوع اشاره میکند که اهریمن اژدها یا مارهای سرخ را در رود دایتیا (دائیتی) آفرید و همچنین زمستان را به وجود آورد (وندیداد، فرگرد ۱، بندهای ۳ و ۴؛ اوستا، گزارش دوستخواه: ص ۶۵۹).
در فرگرد دوم وندیداد، ایرانویج جنبههای اسطورهای و فرازمینی آشکارتری پیدا میکند.
در این بخش آمده است که بر کرانه رود دایتیای (دائیتی) در ایرانویج، اهورامزدا با ایزدان مینوی انجمنی برپا میکند و جمِ هورچهر (جمشید) نیز همراه با برترین و گرانمایهترین مردمان، در همانجا انجمنی برپا میکند. سپس اهورامزدا جم را مخاطب قرار داده و به او هشدار میدهد که زمستانی بسیار سخت و مرگآور در پیش است؛ زمستانی که بر جهان مادی فرود خواهد آمد.
در اینجا ایرانویج جنبههای معنوی آشکاری پیدا میکند و جمِ هورچهر در آنجا با اهورامزدا سخن میگوید.
نکته قابل توجه آن است که در گاتها، که به نظر میرسد سرودههای خود زرتشت باشند، سخنی از ایرانویج نیست.
پرسشی که میتوان مطرح کرد این است که از آنجا که در گاتها، که یکی از کهنترین بخشهای اوستا هستند، از ایرانویج یاد نشده است، آیا این نام بعدها به یک ناحیه اختصاص داده شده است؟ پاسخ به این پرسش را به صورت قطعی نمیتوان داد.
معنای ایرانویج چه بوده است؟
گاهی از ایرانویج با معنای «سرزمین آریاییها» یا «تخم آریاییها» یاد میشود.
ترجمههایی مانند «سرزمین آریاییها» به خودی خود نمیتوانند نادرست باشند، اما با توجه به ذهنیت انسان باستانی نسبت به این واژه، باید ذهنیت و جهانبینی آنان را نیز در نظر داشت؛ بهویژه در متون دینی که در ذهنیت گویندگان آنها جنبههای دینی پررنگ بوده است.
از این بابت، در بررسی ایرانویج این گفته دانشنامه ایرانیکا قابل توجه است: «توصیفی برای یک منطقه جغرافیایی مشخص بوده که در دوره اوستایی جوان در اختیار مزداپرستان (زرتشتیان) قرار داشته است» (3). بنابراین، مشخص است که در اینجا درباره سرزمینی سخن گفته میشود که در اختیار آریاییهای زرتشتی بوده است.
میتوان این پرسش را نیز مطرح کرد که آیا در نام ایرانویج، افزون بر هویت بومی، بار ارزشی و فرهنگیِ «نجیب و شریف» نیز حضور داشته است؟
واژه «آریایی» به معنای «والاتبار»، «نیکزاد»، «شریف»، «بزرگوار» و «آزاده» به کار رفته است و حتی سدهها پس از شکلگیری هویت آریایی یا ایرانی، میتوان کاربرد اخلاقی و ارزشی صورت پهلوی ēr را در آثاری مانند مینوی خرد و دادستان دینیگ مشاهده کرد؛ بهگونهای که گاهی ēr معنای «نجیب» و «بزرگوار» داشته است (4).
در این صورت، شاید نام ایرانویج با شرافت، نجابت و ارزشهای دینی نیز پیوند داشته باشد. به هر حال، در ادیان باستانی مانند آیین زرتشتی، دین و هویت بومی درهمتنیده بودهاند.
ایرانویج در شرق یا غرب جهان ایرانی؟
تا به حال چندین فرضیه درباره ناحیه جغرافیایی ایرانویج مطرح شده است که دو مورد از آنها بیشتر مورد توجه قرار گرفتهاند: یکی قرار گرفتن ایرانویج در شرق، در نواحی خوارزم، و دیگری قرار گرفتن آن در غرب، در نواحی آذربایجان و اران.
فرضیه پژوهشگران قرون اخیر: نواحی خوارزم
در نوشتهها و دانشنامهها، بیشتر به قرارگیری ایرانویج در شرق جهان ایرانی اشاره میشود. استدلال اصلی این دیدگاه، ترتیب جغرافیایی سرزمینهایی است که در وندیداد ذکر شدهاند.
البته در دیدگاهی که افراطی به نظر میرسد، همه سرزمینهای وندیداد در شرق جهان ایرانی دانسته شدهاند! این در حالی است که در میان نخستین سرزمینهایی که بر اساس وندیداد اهورامزدا آفریده است، مناطقی مانند ری (راگا)، وَرِنَ (نواحی گیلان)، سرزمینی با نام خننت که هیرکانیان در آن ساکن هستند (نواحی گرگان) نیز یاد شدهاند. درباره دیگر نواحی نیز نظراتی مطرح شده است که آنها را در شمال، جنوب و غرب جهان ایرانی قرار میدهند.
از اینرو، آشکار است که جغرافیای اوستا محدود به شرق جهان ایرانی نیست و نمیتوان با این استدلال که همه سرزمینها در شرق قرار دارند، نتیجه گرفت که ایرانویج نیز در شرق بوده است!
با این حال، مهمترین استدلال برای قرار دادن ایرانویج در شرق این است که ایرانویج نخستین سرزمین معرفی شده و در نزدیکی سرزمینهایی چون سغد، مرو و باختر (بلخ) قرار دارد. مارکوارت برای نخستینبار این دیدگاه را مطرح کرد که ایرانویج همان خوارزم بوده است (3).
پس از آن، خوارزم و حوالی آن مورد توجه بسیاری از پژوهشگران قرار گرفت و رود دایتیا (دائیتی) نیز همان آمودریا در نظر گرفته شد.
یکی از اشکالات مهمی که میتوان به این فرضیه وارد کرد، این است که هشتمین سرزمین در همان بخش وندیداد با نام «اوروَ» یاد شده است که کاملاً یادآور خوارزم در کتیبههای هخامنشی، یعنی hUvārazmiya یا hUvārazmiš، است. بنابراین، در همان وندیداد شواهدی وجود دارد که بهصورت جداگانه از خوارزم یاد میکند.
اما آنچه در بحث ما اهمیت دارد، رویکرد پژوهشگران قرون اخیر و عدم توجه کافی آنان به ماهیت دینی متون زرتشتی است.
باور دینی و باستانی این بوده است که زرتشت «نامبردار در ایرانویج» بوده و حتی در آنجا زاده شده و ترویج دین خود را آغاز کرده است.
در جهانبینی دینی برخی از پیروان زرتشت، طبیعی به نظر میرسد که سرزمین مقدس ایرانویج در ابتدا ذکر شود است و نخستین سرزمینی باشد که اهورامزدا آفریده است.
نمیتوان صرفاً با دیدی جغرافیایی و بر اساس اینکه پس از ایرانویج از سغد نام برده شده است، به نتیجهای قطعی رسید؛ چرا که اساساً این متن یک متن جغرافیایی نیست، بلکه از آفرینش اهورامزدا و پادآفرینش اهریمن سخن میگوید. طبیعی است که در جهان بینی زرتشتیان زادگاه و نقطه نخستین آیین زرتشتی، نخستین سرزمین اهورامزدا باشد.
همچنین نباید انتظار داشت که نویسنده باستانی این متن، جغرافیا را بهخوبی بشناسد و نقشهای مانند نقشههای امروزی در اختیار داشته باشد!
طبیعی است که ترتیب جغرافیایی در چنین متنی برای نویسنده باستانی اهمیت چندانی نداشته باشد؛ چنانکه ترتیب جغرافیایی همه جا رعایت نشده است.
برای نمونه، هنگامی که از وَرِنَ (نواحی گیلان) سخن میگوید، پس از آن به سمت هفت رود (پنجاب و نواحی هند) میرود و هنگامی که از هیرمند سخن میگوید، پس از آن از ری یاد میکند. بنابراین، نباید بر موضوع ترتیب جغرافیایی سرزمینها در این متن اصرار کرد.
شاید اصرار افراطی بر همین ترتیب جغرافیایی بود که برخی از پژوهشگران را به این فرضیه رساند که راگا و وَرِنَ در حدود ری یا گیلان کنونی قرار نداشتهاند! بلکه در سرزمینهایی نوساخته در شرق ایران جستوجو کردند! اما وقتی بخشهای گوناگون اوستا و حتی کتیبههای هخامنشی را میخوانیم، درمییابیم که مثلا راگا هم در اوستا آمده و هم در کتیبههای هخامنشی، و شواهد موجود آن را با نواحی غربی مرتبط میکنند.
پس قرار دادن ایرانویج در نواحی شرقی جهان ایرانی و در حدود خوارزم، نه منبع قطعی دارد و نه استدلالهای مطرحشده درباره آن قطعی هستند.
منابع کهن زرتشتی: نواحی آذربایجان
برخلاف فرضیه قرار گرفتن ایرانویج در شرق جهان ایرانی که برای آن در منابع کهن شاهد صریحی وجود ندارد، درباره قرار گرفتن ایرانویج در غرب جهان ایرانی، منبعی کهن وجود دارد.
در بندهش بهصراحت آمده است:
«ایرانویج به ناحیت آذربایجان است» (بندهش بزرگ، گزارش بهار: ص ۱۲۸).
به همین دلیل، پژوهشگرانی مانند جیمز دارمستتر و ویلیامز جکسون به بررسی تطبیق ایرانویج با نواحی آذربایجان و اطراف آن پرداختند و دستاوردهای قابل توجهی داشتند.
دارمستتر ایرانویج را با اران (آران) و قرهباغ در شمال رود ارس مرتبط میکرد و بر اساس همین جغرافیا، رود دایتیا (دائیتی) را همان ارس (Araxes) میدانست (5).
از سوی دیگر، در بندهش درباره رود داراجه در ایرانویج نیز سخن گفته شده است:
«داراجهرود به ایرانویج است که خانه پورشسب، پدر زردشت، بر بارِ (آن) بود» (بندهش بزرگ، گزارش بهار: ص ۷۶).
همچنین در جای دیگری آمده است:
«رود دائیتی آبهای تازنده را سرور است. (رود) داراجَهرودباران را سرور است، زیرا خانه پدر زردشت بر بارِ (آن) است؛ زردشت آنجا زاده شد» (بندهش بزرگ، گزارش بهار: ص ۸۹).
دارمستتر در جای دیگری این داراجهرود (Darej/Darəj) را با رودی در منطقه سبلان مرتبط کرده است؛ یعنی رودی که از دامنههای سبلان پایین میآید و به سمت ارس جریان پیدا میکند (6).
میدانیم که رود اهر به قرهسو میپیوندد. قرهسو خود از بههمپیوستن چند رود و جویبار کوچکتر در منطقه سبلان، از جمله اندراب و خیاوچای، شکل میگیرد (7).
جدا از دیدگاههای دارمستتر که شاید در جزئیات نیازمند بررسی بیشتری باشند، اشاره به چند رود در بندهش نشان میدهند که احتمالاً ناحیه ایرانویج محدود به یک منطقه کوچک نبوده است و بخشهایی از جنوب تا شمال ارس با ایرانویج مرتبط بودهاند؛ به همین دلیل نیز در بندهش از «ناحیت آذربایجان» یاد شده است.
ویژگیهای جغرافیایی که برای ایرانویج در وندیداد آمده نیز قابل توجه است. پس از پادآفرینش اهریمن، درباره ایرانویج گفته میشود:
«در آن جا ده ماه زمستان است و دو ماه تابستان و در آن دو ماه نیز هوا برای آب و خاک و درختان سرد است» (وندیداد، فرگرد ۱؛ اوستا، گزارش دوستخواه، ص ۶۵۹).
میدانیم که بخشهایی از آذربایجان از مناطق سردسیر جهان ایرانی هستند. استان اردبیل و اطراف سبلان تابستان چندان گرمی ندارد.
البته در جهان مناطقی سردتر از این نواحی وجود دارد، اما در بررسی یک متن باستانی باید مناطق شناختهشده در جهان ایرانی را نیز در نظر گرفت. برای ایرانیان، این نواحی مناطق سردسیر محسوب میشدهاند و هنوز هم چنین هستند. همچنین در دورههایی از تاریخ، این مناطق احتمالاً سردتر از شرایط کنونی بودهاند.
وقتی این شواهد را در کنار یکدیگر قرار میدهیم، درمییابیم که برخلاف فرضیه قرار گرفتن ایرانویج در شرق که فرضیهای تازه است، برای قرار گرفتن ایرانویج در غرب جهان ایرانی هم در منابع کهن شاهد وجود دارد، هم این دیدگاه با برخی مناطق جغرافیایی در جنوب تا شمال رود ارس همخوانی دارد و هم ویژگیهایی که درباره آبوهوای ایرانویج در وندیداد آمده است، با این مناطق سازگار است.
زرتشت و گشتاسب؛ تناقضی با ایرانویج در نواحی آذربایجان دارد؟
یکی از دلایلی که برای رد ترویج ابتدایی آیین زرتشت در غرب جهان ایرانی مطرح میشود و با موضوع ایرانویج نیز پیوند پیدا میکند، این است که آیین زرتشتی از مناطق شرقی جهان ایرانی و توسط شاه باختر (بلخ) گسترش یافت.
البته درست است که بر اساس منابع باستانی و حتی گاتها، کیگشتاسب (کَویویشتاسپ) پشتیبان آیین زرتشتی شد و بر اساس شاهنامه، پایتخت گشتاسب در بلخ بوده است.
ولی بر اساس همان منابع باستانی، زرتشت از پیش تلاش فراوانی برای گسترش آیین خود انجام داده بود و بر اساس سرودههای زرتشت در گاتها، موانع زیادی در برابر او قرار گرفت.
یعنی احتمال میرود که به دلیل سختگیری فرمانروایان نسبت به زرتشت، او تصمیم گرفته باشد به جای دیگری سفر کند.
در بخشی مهم از گاتها که لحن گلایهآمیز زرتشت آشکار است، گفته میشود:
«به کدام مرز و بوم روی آورم؟ به کجا روم [و از که] پناه جویم؟ مرا از خویشاوندان و یاورانم دور میدارند همکاران و فرمانروایان دُروَندِ سرزمین نیز خشنودم نمیکنند. ای مزدا اهوره! چگونه ترا خشنود توانم کرد؟» (یسنه، هات ۴۶، بند ۱؛ اوستا گزارش دوستخواه، ص ۵۴)
از این متن مشخص است که زرتشت توانسته بود یاوران و باورمندانی داشته باشد و احتمالاً فرمانروایان با او مقابله کرده بودند؛ حتی زرتشت از خویشاوندانش دور شده بود.
ولی کمی جلوتر، کیگشتاسب (کویویشتاسپ) معرفی میشود (یسنه، هات ۴۶، بند ۱۴) و سپس، آشکارتر از حمایت او میگوید:
«کی گشتاسپ» با نیروی «مَگَه» و سرودهای «منش نیک» به دانشی دست یافت که «مزدا اهوره»ی پاک، در پرتو «اشه» بر نهاده است و [با آن] ما را به بهروزی رهنمون خواهد شد (یسنه، هات ۵۱، بند ۱۶؛ اوستا گزارش دوستخواه، ص ۸۰).
همچنین در جای دیگری میگوید:
«اینان راست که با اندیشه و گفتار و کردار به خشنودی «مزدا» بکوشند و به آزاد کامی و با کار نیک و ستایشگرانه، [او را] نیایش بگزارند. «کی گشتاسپ» هوادار «زرتشت سپیتمان» و «فرشوشتر»، راه راست دینی را برگزیدهاند که «اهوره» به رهاننده فرو فرستاد (یسنه، هات ۵۳، بند ۳؛ اوستا گزارش دوستخواه، ص ۸۲).
یعنی برخلاف سرودههای پیشین که در آن از فرمانروایان بدکار گلایه میکند، در اینجا گشتاسپ ستایش میشود و میتوان نتیجه گرفت که گشتاسپ فرمانروایی نیک در جای دیگری بوده است.
شاید گفته شود که مسیر آذربایجان تا بلخ بسیار طولانی بوده است؛ ولی اتفاقاً سرودههایی که زرتشت در آنها از رنجها و ناراستیهای این جهان سخن میگوید (مانند هات ۲۹، بندهای ۱–۲، هات ۴۶، بند ۳ و هات ۴۹، بندهای ۱–۲) و از طرفی شهرت یافتن زرتشت در جهان باستان، میتواند نشاندهنده طی کردن این مسیر طولانی باشد.
آیا زبان اوستایی منافاتی با ایرانویج در نواحی آذربایجان دارد؟
موضوع دیگری که درباره آیین زرتشت مطرح میشود این است که زبان اوستایی از زبانهای شاخه شرقی زبانهای ایرانی است؛ بنابراین نتیجه میگیرند که زرتشت نمیتوانسته از غرب جهان ایرانی آمده باشد!
درباره این موضوع نیز چندین نکته وجود دارد که در نظر گرفته نمیشود.
اول اینکه چنین ادعایی زمانی میتواند مطرح و پذیرفته شود که مطمئن باشیم اوستا دقیقاً با همان کیفیت و صورت زبانی زمان خود او به دست ما رسیدهاند. آیا مطمئن هستیم که بدون هیچ تغییری به دست ما رسیدهاند؟
همچنین اگر بپذیریم که این زبان، زبان سرودههای زرتشت است، باید به زبان مشترک در آن دوران نیز توجه داشته باشیم. این زبان مشترک میتوانسته یک زبان میانجی باشد که سرزمینهای ایرانی با آن ارتباط داشتند.
تقسیم زبانهای ایرانی به «شرقی» و «غربی» یک طبقهبندی زبانشناختی امروزی است و نباید آن را با شرایط زبانی دوران زرتشت یکی گرفت.
یعنی وقتی میگوییم زبان اوستایی ویژگیهای زبانهای ایرانی شرقی را دارد، نباید نتیجه بگیریم که این زبان فقط در شرق جهان ایرانی وجود داشته و هرکس با آن سخن میگفته، حتماً در شرق زندگی میکرده است!
برای نمونه، پیش از اسلام، مناطق سغد دارای زبانی در شاخه شرقی بودند و حتی میراث مکتوب قابل توجهی داشتند. زبان سغدی سالها بهعنوان زبان میانجی در مناطق مختلف استفاده میشد. ولی پس از اسلام و پس از چند قرن، زبان دری (پارسی نوین) که از شاخه غربی بود، در آن مناطق رواج پیدا کرد. زبان دری، همانطور که از نام آن مشخص است، ریشه در دربار ساسانیان داشته است و از نظر تقسیمبندیها در شاخه غربی جای میگیرد (8).
برای نمونه، رودکی در محیطی که پیشینه زبانی آن با زبانهای ایرانی شرقی، بهویژه سغدی، پیوند داشت، به پارسی نوین یا دری شعر میسرود. آیا میتوان نتیجه گرفت که زادگاه رودکی در غرب جهان ایرانی بوده است؟! در حالی که همانطور که از نام او پیداست، در شرق جهان ایرانی به دنیا آمد.
بنابراین، چنین دیدگاههایی که از دیدگاه زبانشناختی به دنبال بازسازی تاریخ هستند، نمیتوانند بهتنهایی نتایج دقیقی درباره خاستگاه جغرافیایی زرتشت ارائه دهند.
نتیجه گیری
به نظر میرسد تفسیری که معمولا ایرانویج را با «تخم آریایی» یا «سرزمین قوم آریا» مرتبط میداند، تفسیر دقیقی نباشد. با توجه به جنبههای دینی متونی که درباره ایرانویج سخن گفتهاند، تعبیر آن بهعنوان سرزمین مقدس ایرانیان قابل توجهتر است.
حتی جستوجوی ایرانویج در شرق جهان ایرانی از نظر جغرافیایی نیز قابل نقد جدی است؛ چرا که در استدلالهایی که این فرضیه را مطرح کردهاند، توجه کمتری به جنبههای دینی متون شده است.
این در حالی است که در منابع کهن زرتشتی، مانند بندهش، درباره منطقه جغرافیایی ایرانویج نیز سخن گفته شده و این سرزمین در غرب جهان ایرانی و در نواحی آذربایجان دانسته شده است.
قرارگیری ایرانویج در نواحی آذربایجان، هم در منابع کهن آمده است، هم از نظر جغرافیایی با نواحی آذربایجان همخوانی دارد و هم ویژگیهایی که درباره آبوهوای ایرانویج آمده، با این مناطق سازگار است.
احتمالاً بخشهایی از جنوب تا شمال ارس با ایرانویج مرتبط بودهاند و به همین دلیل در بندهش نیز از «ناحیت آذربایجان» یاد شده است.
فرضیه قرار گرفتن ایرانویج در شرق جهان ایرانی، همراه با نوشته وندیداد درباره زمستان شدید در آن نواحی (ده ماه زمستان و دو ماه تابستان) باعث شد کسانی که به فرضیه مهاجرت قوم آریا باور داشتند، در پی یافتن خاستگاه اولیه قوم آریا در سرزمینهای سردسیر و استپهای شمالی برآیند! موضوعی که در هیچ منبع باستانی نیامده است.
به این ترتیب، مجموعهای از برداشتهای نوین از متون باستانی و توجه ناکافی به جنبههای دینی آنها، در شکلگیری فرضیه مهاجرت قوم آریایی نقش پیدا کرد. در صورتی که از متون باستانی بومی بودن آریاییها برداشت میشود.
با این حال، تردیدی نیست که پژوهش تاریخی درباره این متون، که ریشه در سدههای بسیار دور دارند، دشوار است و هیچکس نمیتواند ادعا کند که به نتیجهای قطعی درباره جایگاه ایرانویج رسیده است.
پانویس:
۱-اینکه آریایی را یک قوم مهاجر به فلات ایران بدانیم چندان با پژوهشهای ژنتیکی و منابع تاریخی سازگار نیست بلکه آن چیزی که با اطمینان میتوان گفت این است که واژه «آریا» بهتدریج نام هویت باستانی در جهان ایرانی شد (ن.ک: آریایی، قومی مهاجر یا نام هویتی باستانی).
۲- با آنکه بیشتر بخشهای وندیداد در مقایسه با دیگر بخشهای اوستا از متون متأخر اوستایی محسوب میشوند، فرگردهای نخستین وضعیت متفاوتی دارند و از بخشهای کهن آن به شمار میروند. جلیل دوستخواه در اینباره مینویسد: «دو فرگرد نخستین و چهار فرگرد واپسین «وندیداد» سبک نگارش و محتوای متفاوت با دیگر فرگردها دارند و احتمالا بازماندهای است از اساطیر کهن آریایی که نمیدانیم به چه علت با فرگردهای سوم تا هجدهم همراه و در یک مجموعه آمده است» (دوستخواه، ۱۳۸۵: ج ۲، ص ۶۵۵).