در نگاه نخست، شاید ادعاهای صادق خلخالی سطحی و کممایه به نظر برسد. ولی هنگامی که به شرایط سیاسی و اجتماعی آن دوران توجه کنیم، درمییابیم که طرح چنین ادعاهایی حاصل تبلیغات چندینساله و گسترده گروههای همسو با شوروی بود؛ تا جایی که بر یک آخوند پرنفوذ در نظام انقلابی نیز تأثیر گذاشته بود. اگر بخواهیم ادعاهای خلخالی را به صورت فهرستوار نقل کنیم حدود ۱۸ ادعای برجسته درباره کوروش بزرگ به چشم میآید.
کوروش بزرگ از شناختهشدهترین و محبوبترین شخصیتهای تاریخ ایران است. از همین رو، همواره در کنار ستایشهای فراوان، آماج حملات جریانهایی بوده است؛ جریانهایی که بیش از آنکه به نقدی مستند و دانشورانه بپردازند، در پی تخریب جایگاه او بودهاند. از اینرو، عنوان «کوروشستیز» برازندهتر از «منتقد» برای آنان است.
در میان کوروشستیزان، افرادی همچون صادق خلخالی، ناصر پورپیرار و رضا مرادی غیاثآبادی دیده میشوند که هر یک به شیوهای متفاوت در پی تخریب چهره کوروش بزرگ بودهاند. با این حال، یکی از قدیمیترین نوشتههایی که بهطور مستقیم علیه کوروش بزرگ نگاشته شد و بر نوشتههای برخی از نویسندگان بعدی نیز تأثیر گذاشت، بیتردید اثر صادق خلخالی است.
برخی، مانند رضا مرادی غیاثآبادی، هوشمندانهتر عمل کردند و کوشیدند با تحریف منابع تاریخی و ارائه ظاهری پژوهشگرانه، همان دیدگاهها و ادعاهای مطرحشده از سوی افرادی چون خلخالی را بازتولید و ترویج کنند. اما صادق خلخالی با بهکارگیری تعابیر توهینآمیز و ادبیاتی زننده، آشکارا به کوروش بزرگ توهین کرد.
آنچه مایه تأسف است، این است که ادعاهای خلخالی به همان دوره محدود نمانده و هنوز نیز، هرچند با زبانی متفاوت، بازگو و بازنشر میشوند. حتی به نظر میرسد این ادعاها طی سالها به شکلی مدون گردآوری و تنظیم شده و در وبسایتها، شبکههای اجتماعی و حتی نشریات (2) بهصورت گسترده تکرار میشوند.
از آنجا که نام افرادی مانند خلخالی با بدنامی گره خورده است، کمتر کسی بهصراحت به او استناد میکند؛ اما همان ادعاها و اتهامها، بیآنکه به منشأ اصلی آنها اشاره شود، از زبان افراد دیگر نقل و بازتولید میشوند.
خلخالی که بود و چرا به کوروش توهین کرد؟
صادق خلخالی از آخوندها و قضات شناختهشده سالهای نخست پس از انقلاب ۱۳۵۷ بود که به سبب صدور و اجرای گسترده احکام اعدام شهرت یافت.
اما علت مخالفت شدید خلخالی با کوروش بزرگ چه بود؟
به نظر میرسد این مخالفت را بتوان، مانند بسیاری از رویکردهای دیگر کوروشستیزان، در چند محور خلاصه کرد:
نقش کوروش بزرگ در آزادی تبعیدیان بابل، از جمله یهودیان.
توجه حکومت پهلوی به شخصیت و میراث کوروش بزرگ و هخامنشیان.
رواداری کوروش بزرگ نسبت به ادیان و باورهای گوناگون.
مخالفت با آنچه «امپریالیسم» خوانده میشد و بهطور گسترده توسط حکومت شوروی ترویج و تبلیغ میشد.
جریان تبلیغاتی شوروی نسبت به تاریخ باستانی ایران و شخصیتهایی مانند کوروش بزرگ رویکردی منفی داشت. این رویکرد در میان برخی از جریانهای همسو با شوروی در داخل ایران و برخی جریانهای وابسته مانند فرقه پیشه وری با رویکردهای قومگرایانه نیز بازتاب یافت.
در نگاه نخست، شاید ادعاهای صادق خلخالی سطحی و کممایه به نظر برسد. ولی هنگامی که به شرایط سیاسی و اجتماعی آن دوران توجه کنیم، درمییابیم که طرح چنین ادعاهایی حاصل تبلیغات چندینساله و گسترده گروههای همسو با شوروی بود؛ تا جایی که بر یک آخوند پرنفوذ در نظام انقلابی نیز تأثیر گذاشته بود.
این موضوع نشان میدهد که اگر در برابر چنین ادعاهایی پاسخهای مستند و مناسب ارائه نشود، تبلیغات گسترده میتواند بار دیگر بر افکار تأثیر بگذارد؛ ازاینرو، لازم است به اینگونه ادعاها پاسخ داده شود.
اگر بخواهیم ادعاهای خلخالی را به صورت فهرستوار نقل کنیم حدود ۱۸ ادعای برجسته درباره کوروش بزرگ به چشم میآید که در بخش فهرست مطالب این نوشتار لیست شدهاند. در ادامه هر کدام از این ادعاها را بررسی میکنیم.
بررسی ادعای ۱: کوروش و سپاهیانش وحشی بودند!
خلخالی مدعی است که کوروش و سپاهیانش «وحشی» بودند. اما نخست باید روشن کرد که واژه «وحشی» در متون باستانی چه معنایی داشته است.
در جهان باستان، یونانیان و رومیان واژه «بربر» را عمدتاً برای مردمانی به کار میبردند که خارج از حوزه تمدنی آنان زندگی میکردند یا شیوه زندگی ایلی و کوچنشینی داشتند. بنابراین این واژه در آن دوره الزاماً به معنای خونریز یا بیتمدن به مفهوم امروزی نبود. البته نوعی نژادگرایی و خوار کردن اقوام و ملل دیگر در این واژه نهفته است.
پس اگر در جهان باستان قومی، دشمن خود را با این نام صدا می زده به معنای وحشی بودن نیست.
اما آنچه در پژوهشهای تاریخی به دست میآید این است که کوروش بزرگ از خاندان برجسته هخامنشی و از طایفه پاسارگادیان بود که از قبایل متمدن پارسی به شمار میرفتند که پیوندهای عمیقی با مادها داشتند (هرودوت، کتاب اول، بند ۱۲۵؛ کوروپدیای گزنفون، دفتر ۸، بخش ۵، بند ۲۰).
آثار فراوانی از آبادانی و تمدن سازی هخامنشیان به دست آمده است. پردیسهای کوروش بزرگ بر بسیار از هنر اقوام گوناگون تاثیر گذاشته است.
ازاینرو، نسبت دادن صفت «وحشی» به کوروش بزرگ، بیش از آنکه بر شواهد تاریخی استوار باشد، بیانگر داوری شخصی و نگاه تخریبگرایانه گوینده است.
بررسی ادعای ۲: مورخان یونانی غیرقابل اعتماد بودند
خلخالی مدعی است که تمامی گزارشهای تاریخی هرودوت، کتزیاس و گزنفون مخدوش و غیرقابل اعتماد هستند.
نکته قابل تأمل آن است که خلخالی از یک سو این منابع را بیاعتبار معرفی میکند، اما از سوی دیگر در بخشهایی از استدلالهای خود به همین منابع تاریخی استناد میکند و ادعاهایی را مطرح میکند که ریشه در گفته همین نویسندههای باستانی دارد! افزون بر این، بسیاری از روایتهایی که او بر آنها تکیه دارد، برگرفته از منابع متأخر اسلامی هستند که خود بر پایه روایتهای پیشین شکل گرفتهاند.
البته سالهاست که پژوهش درباره هخامنشیان بیشتر بر اساس کتیبهها و الواح بهجامانده صورت میگیرد و آثار یونانی در درجه بعدی اهمیت قرار دارند.
آثار مورخان یونانی مانند هرودوت، کتزیاس و گزنفون نیازمند بررسی انتقادی هستند، اما بخش مهمی از اطلاعات ما درباره دوره هخامنشی از همین منابع به دست آمده است.
آنچه مورد توجه پژوهشگران قرار دارد، میزان همخوانی و اشتراک میان این منابع است. اگر موضوعی را فقط هرودوت نوشته باشد یا فقط کتزیاس نوشته باشد، طبیعتا چندان قابل اعتماد نیست ولی هرگاه درباره یک رویداد، این منابع گزارش مشابهی ارائه دهند یا گزارش آنها با آثار باستانی و کتیبهها همخوانی داشته باشد، میتوان آن گزارش را معتبرتر و قابل پذیرشتر دانست.
برای نمونه، بخشهایی از گزارشهای هرودوت درباره رویدادهایی مانند پیروزی کوروش بزرگ بر آستیاگ، دوران داریوش و ماجرای بردیای دروغین، از جمله گزارشهایی است که در پژوهشهای تاریخی مورد توجه قرار گرفته است.
بنابراین نباید آثار یونانی را دور انداخت و نباید اعتماد کامل به آنها داشت و از همه مهمتر نباید بخشهای دلخواه را گزینش کرد؛ امثال خلخالی صرفا بخشهای دلخواه از منابع یونانی را گزینش میکردند.
بررسی ادعای ۳: کوروش عامل بهمن بود
خلخالی مدعی است که کوروش زیر فرمان بهمنِ کیانی بوده است! منشأ این ادعا، برخی روایتهای متأخر اسلامی است؛ نه منابع همزمان با دوره هخامنشی. درباره زندگی و دوران کوروش بزرگ، مهمترین منابع موجود آثار باستانی، الواح و کتیبههای بابلی، منابع یونانی و... هستند.
اما اینکه چرا در برخی منابع پس از اسلام چنین چیزی آمده است در یک پژوهش دانشورانه میتواند بررسی شود.
با بررسی منابع باستانی در مییابیم که احتمالا پیوند کوروش و بهمن، ریشه در روایات آمیخته شده با کوروش یکم (پدربزرگ کوروش بزرگ) دارد. در این روایات بهمن اردشیر جای هووخشتره (پادشاه ماد) را گرفته و کورش سردار بهمن اردشیر، یادآور کوروش یکم میباشد.
درباره بسیاری از شاهان پیشدادی و کیانی در شاهنامه که در منابع دیگر هم به آنها اشاره شده است پرسشهای جدی مطرح است که چرا هیچ سنگنوشته، مهر، سکه، کتیبه یا اثر باستانشناختی معتبری از آنها در دست نیست؟ چرا در منابع همزمان با دوره هخامنشی یا منابع معتبر باستانی نامی از او دیده نمیشود؟
از این روی آنچه به نظر میآید آمیختگی داستانهای اساطیری با تاریخ است. یعنی به مرور شخصیتهای اوستایی با شاهنشاهان تاریخی آمیخته شدند و داستانهای حماسی شکل گرفتند.
در سه منبع مهم یونانی و باستانی، یعنی آثار کتزیاس، گزنفون و هرودوت، همسر کوروش از اقوام ایرانی معرفی شده است و هیچ اشارهای به یهودی بودن او وجود ندارد. وقتی چنین موردی در منابع اشتراک دارد نمیتوان آن را نادیده گرفت.
در روایت گزنفون، همسر کوروش دختر دایی او، یعنی دختر کیاکسار، معرفی شده است.
در روایت هرودوت، همسر کوروش کاساندان، دختر یکی از بزرگان پارس، معرفی شده است.
در روایت کتزیاس، آمیتیس دختر آستیاگ، آخرین پادشاه ماد، همسر کوروش دانسته شده است (البته باید توجه داشت که در روایت کتزیاس، برخلاف برخی روایتهای دیگر، کوروش هیچ نسبت خانوادگی با آستیاگ ندارد.)
در منبع اصلی یهودیان یعنی کتاب استر که بخشی از تنخ (عهد عتیق) است هیچ اشارهای نشده است که استر همسر کوروش بزرگ بوده است. این از افسانههایی است که بعدها به وجود آمده و البته خود کتاب استر هم درون مایه افسانهای دارد.
برخی ایرانستیزان که یهودستیز هم هستند یهودی بودن را نوعی جرم یا ننگ میپندارند؛ گویی اگر کسی مادری یهودی داشته باشد، خودبهخود باید مورد سرزنش قرار گیرد.
در حالی که حتی اگر مادر کسی یهودی باشد، نه او مرتکب خطایی شده و نه مادرش. بنابراین، این موضوع بهخودیخود نه ارزش تاریخی دارد و نه میتواند دستاویزی برای تخریب یک شخصیت باشد.
با این حال، بر پایه منابع همزمان با هخامنشیان، اعم از کتیبهها، منابع یونانی و حتی منابع یهودی مرتبط با دوران باستان، هیچ نشانهای از خویشاوندی کوروش بزرگ با یهودیان دیده نمیشود.
آنچه میان منابع معتبر اشتراک دارد، این است که نام مادر کوروش ماندانا بوده و او شاهزادهای مادی بوده است.
گزنفون: ماندانا، دختر آستیاگ.
هرودوت: ماندانا، دختر آستیاگ، آخرین پادشاه ماد.
ژوستن، تروگ پومپه و دیودور سیسیلی نیز ماندانا را مادر کوروش معرفی کردهاند.
برخی از نویسندگان و شاعران پس از اسلام مطالبی درباره یهودی بودن مادر کوروش بزرگ روایاتی نقل کردهاند، اما این روایتها در منابع همزمان با هخامنشیان جایگاهی ندارند و بیشتر حاصل درهمآمیختگی روایتها و افسانهپردازیهای متأخر به شمار میروند.
برای نمونه، در منظومهای افسانهای به نام اردشیرنامهکه توسط شاعر یهودیتبار و پارسیگوی، مشهور به شاهین شیرازی، سروده شده است، کوروش بزرگ حاصل ازدواج اردشیرشاه با استر معرفی میشود.
به نظر میرسد یهودیان ایران، از یک سو به سبب دلبستگی به تاریخ و فرهنگ ایران و از سوی دیگر به دلیل پیوند عمیق با سنت و تبار یهودی خود، چندین سده پس از روزگار کوروش بزرگ، چنین افسانهای را پدید آوردهاند.
با این حال، چنین روایتهایی در زمره آثار ادبی قرار میگیرند، نه منابع تاریخی. ازاینرو، نمیتوان آنها را بهعنوان سند تاریخی تلقی کرد و استناد به اینگونه افسانهها در پژوهشهای تاریخپژوهانه فاقد اعتبار است.
به هر روی گفتهها متناقض است بالاخره استر مادر کوروش بزرگ بوده یا همسر کوروش بزرگ؟ هم منابع پس از اسلام در این باره متناقض هستند و هم امثال خلخالی با تناقض در این باره سخن میگویند چرا که ادعاها درباره همسر یا مادر یهودی کوروش ریشه در افسانهها دارند.
بررسی ادعای ۶: آزادی یهودیان به دست استر انجام شد
بر اساس منبع اصلی داستان استر که همان کتاب استر است میان دوره زندگی کوروش بزرگ و استر فاصله زمانی قابل توجهی وجود دارد. حتی در خوشبینانهترین حالت، بر اساس افسانه استر حدود پنجاه سال پس از مرگ کوروش بزرگ رخ داده است!
افزون بر این، بسیاری از پژوهشگران تاریخ، داستان استر را روایتی ادبی و غیرتاریخی میدانند و حتی نمیتوان وجود شخصی با نام استر را در تاریخ هخامنشیان ثابت کرد! چه برسد که دستور آزادسازی یهودیان را داده باشد.
بررسی ادعای ۷: مکاتبات کوروش با یهودیان
هیچیک از منابع تاریخی همزمان یا معتبر، به مکاتبهای میان یهودیان و کوروش بزرگ درباره آزادی یهودیان اشاره نکردهاند.
بررسی ادعای ۸: غارت لودیه (لیدیه)
وجود شورش در لودیه پس از فتح این سرزمین را باید با تردید نگاه کرد چراکه فقط هرودوت چنین روایتی را گفته است و مورخان دیگر چیزی در این باره ننوشتهاند.
شواهدی هم برای تایید روایت هرودوت وجود ندارند. این در حالی است که ادعاهای خلخالی چندان با نوشتههای هرودوت هم راستا نیست.
آنطور که هرودوت نوشته کسانی که خود کوروش برای اموال سارد به آنها مسئولیت داده بود، اموال را دزدیدند و از سارد فرار کردند. شخصی با نام پاکتییس با کمک طلاهایی که از سارد ربوده بود، به استخدام مزدور پرداخت و سپس شورشیان توسط ایرانیان مجازات شدید شدند که شرح آن با افسانهها آمیخته شده است.
تاریخ هرودوت سرشار از افسانههای غیر قابل پذیرش است و در داستان شورش لودیه هم چنین افسانههایی آمده است. برای همین درباره درستی گفتار هرودوت تردیدهای جدی وجود دارد.
اگر این شورش وسیع بود و آنطور که هرودوت نوشته است، چند شهر درگیر این شورش میشدند حتما در نوشتههای دیگر مورخان مانند گزنفون و کتزیاس هم نمود پیدا میکرد ولی اصلا اینچنین نیست!
بررسی ادعای ۹: کوروش از ترس یونانیان، کرزوس را نکشت
گویا این ادعای خلخالی از نوشتههای ژوستن سرچشمه گرفته است ولی خلخالی به پیرنیا استناد کرده است. نوشته هایی که با زمان کوروش بزرگ فاصله زمانی زیادی داشته است و منابع قدیمیتر چنین دیدگاهی را نشان نمیدهند.
حتی نشانههایی خلاف آن وجود دارد. برای نمونه هرودوت از پاسخ معنادار کوروش بزرگ به اقوام ایرانی نوشته است (هرودوت، کتاب ۱، بند ۱۴۰).
حتی گزنفون از احتمال حضور بخشی از یونانیان ساکن آسیا (مانند فروگیهای هلسپونت) در سپاهیان هم پیمان لودیه سخن به میان میآورد (ن.ک: گزنفون، دفتر ۲، بخش ۱، بندهای ۵ و ۶) و آنطور که خلخالی ادعا کرده کوروش بزرگ هیچ نشانهای از ترس نسبت به رویارویی با یونانیان نشان نمیدهد.
با این حال از ارتباط کوروش بزرگ با اقوام یونانی چندان اطلاعات گستردهای در دست نیست و به هیچ نمیتوان ادعا کرد که کوروش بزرگ از ترس یونانیان کاری نکرده است!
بررسی ادعای ۱۰: کوروش دشمن دموکراسی بود
خلخالی مدعی میشود که کوروش دشمن دموکراسی و مردمسالاری بوده است! نکته قابل تأمل آن است که فردی مانند خلخالی که خود به دلیل برخوردهای شدید با مخالفان سیاسی شناخته میشود، درباره دموکراسی و مردمسالاری سخن میگوید! اما باید پرسید کدام دموکراسی ومردمسالاری؟
به هر روی در یونان باستان که مجموعه ای از دولت-شهرها بود، شکلهای مختلفی از حکومت وجود داشت. برخی حکومتها پادشاهی بودند، اما حتی حکومت آتن که معمولاً بهعنوان نمونه دموکراسی یونانی شناخته میشود، دموکراسی فراگیر به معنای امروزی نبود؛ زیرا تنها گروه محدودی از شهروندان، یعنی مردان بالغِ آزاد که از خانوادههای شهروند آتن بودند، حق مشارکت سیاسی و رأی دادن داشتند و زنان، بردگان و بسیاری از ساکنان دیگر از این حق محروم بودند!
ازاینرو، استفاده از مفهوم «دموکراسی» یونان باستان بدون توجه به شرایط تاریخی آن، میتواند گمراهکننده باشد.
اتفاقا بسیاری از مصداقهای دموکراسی امروزی برگرفته از منش فرمانروایی کوروش بزرگ و هخامنشیان است. برای نمونه احترام به اقوام گوناگون و رواداری نسبت به ادیان و مذاهب گوناگون در دوران هخامنشیان قابل توجه بوده است که بر روی سامانههای مردسالار امروزین هم تاثیر گذاشته است.
بررسی ادعای ۱۱: لقب کوروش «قاطر» بود
خلخالی با لحنی توهینآمیز مدعی میشود که لقب کوروش «قاطر» بوده است. این واژه در تاریخ هرودوت آمده همان هرودوتی که خود خلخالی میگفت قابل اعتماد نیست! اما با مراجعه به متن اصلی هرودوت روشن میشود که چنین ادعایی با محتوای منبع تاریخی سازگار نیست.
در تاریخ هرودوت، همانند بسیاری از بخشهای این اثر، روایتهایی افسانهای و پیشگوییهایی مبهم نقل شده است. در یکی از این روایتها، هرودوت درباره پیشگوییهایی که به کرزوس گفته شده بود چنین مینویسد: «آخرین باری که او از لوکسیاس پرسش کرد، ایزد تقدیر درباره استری با او سخن گفت و او معنای این کلمه را نیز درنیافت: منظور از "استر [قاطر]" کوروش بود که از پدر و مادری متعلق به دو تبار نابرابر زاده شده است؛ زیرا مادرش تباری برتر از پدرش داشته است. مادرش از مادها و دختر آستیاگ، پادشاه ماد، بوده و پدرش یک پارسی از اتباع مادها بوده که با وجود این نابرابری، با دختر فرمانروای خود ازدواج کرده است.» (هرودوت، کتاب یکم، بند ۹۱)
چنانکه از متن پیداست، واژه «قاطر» در قالب یک پیشگویی نمادین و استعاری به کار رفته است و مقصود از آن، تفاوت جایگاه سیاسی پدر و مادر کوروش است؛ نه اینکه «قاطر» لقب یا نامی برای کوروش باشد.
ازاینرو، اینکه خلخالی این واژه را از متن هرودوت جدا کرده و آن را بهصورت یک لقب تحقیرآمیز برای کوروش به کار میبرد، نمونهای از برداشت نادرست و استفاده دلخواه از منابع است.
بررسی ادعای ۱۲: کوروش همان اخشورش و عیاش بود
خلخالی تلاش میکند اخشورش در داستان استر را همان کوروش معرفی کند. این در حالی است که حتی در بخشهای دیگر متون یهودی و کتب عهد عتیق نیز نام کوروش به صورت «کورش» آمده است، نه «اخشورش» (برای نمونه ن.ک: کتاب اشعیای نبی، بابهای ۴۴ و ۴۵) و هیچ منبع تاریخی چنین تطبیقی را تأیید نمیکند.
همچنین، توصیف اخشورش بهعنوان فردی «عیاش» بر اساس کتاب استر، تعبیری اغراقآمیز و فاقد دقت است. اخشورش در این داستان، مانند بسیاری از پادشاهان آن دوره، شراب مینوشد؛ اما صرفِ شرابنوشی به هیچوجه برای نسبت دادن صفت «عیاش» به یک پادشاه باستانی کافی نیست.
پیشتر نیز اشاره کردیم که کتاب استر صرفا یک افسانه است که با منابع تاریخی و آثار باستانی و کتیبهها ناسازگاریهای جدی دارد.
بنابراین، اینکه کسی صرفا بر اساس این کتاب، اخشورش را «عیاش» بداند و سپس با یکی دانستن اخشورش و کوروش، همین صفت را به کوروش نیز نسبت دهد، بیانگر سطح پایین دانش تاریخی است.
بررسی ادعای ۱۳: کوروش راهزن، لواطکار و...
این ادعا از ادعاهای خنده دار خلخالی است! او با گزینش دلخواهی بخشی از نوشته پیرنیا که ریشه در کتزیاس داشته در تفسیری عجیب مینویسد: کورش در جوانی راهِ زنی میکرده است. یعنی برداشتی عجیب از واژه راهزنی داشته است و مدعی میشود که منظور از «راهزنی»، شیوهای همانند زنان و در نتیجه «لواط» بوده است! واقعا باید پرسید چگونه میتوان چنین معنایی از یک واژه استخراج کرد؟
در اینکه منظور پیرنیا و کتزیاس لواط نیست هیچ شکی وجود ندارد ولی بعدها بازماندگان فکری خلخالی تلاش کردند با استناد به دیگر منابع کوروش را همجنس گرا معرفی کنند که آن هم همراه با تحریف بود.
ولی درباره راهزنی هم روایت معتبری وجود ندارد. به طور کلی اعتبار تاریخی روایتهای کتزیاس درباره کوروش بزرگ همواره محل بحث بوده و بسیاری از گزارشهای او با دیگر منابع تاریخی و شواهد موجود سازگاری ندارند. بنابراین، نمیتوان صرفا با استناد به یک روایت محل مناقشه، تصویری قطعی از شخصیت کوروش ارائه کرد.
از سوی دیگر، آنچه از کتیبهها و اسناد برجایمانده میتوان دریافت، با گزارشهای کتزیاس درباره تبار کوروش سازگار نیست. بر اساس شواهد موجود، کوروش از یک خاندان شاهی برخاسته بود. در استوانه کوروش صراحتا از نیاکان او که شاهان انشان بودند یاد شده است (ن.ک: استوانه کوروش بزرگ، بندهای ۲۱ و ۲۲).
حتی آثاری از کوروش یکم، پدربزرگ کوروش بزرگ، به دست آمده است. بر روی یک مُهر باستانی چنین نوشته شده است: «کورش انزانی [انشانی]، پسر ششبش [چیشپیش]» (هنکلمن، ۱۳۹۱: ص. ۱۰۷). این مُهر با شواهد مربوط به تبار شاهانه کوروش همخوانی دارد و با روایتهایی که برای او تبار شاهی قائل نیستند، سازگار نیست. در کتیبه بیستون نیز کوروش بزرگ در شمار فرمانروایان خاندان هخامنشی قرار گرفته است.
بنابراین، نه دلیل کافی و قابل اتکایی برای آنکه کوروش را «راهزن» بدانیم وجود دارد و نه میتوان روایتهای متأخر و محل مناقشه کتزیاس درباره تبار غیرشاهی کوروش را بدون توجه به شواهد کتیبهای و باستانشناختی پذیرفت.
اگر در نوشتههای هرودوت، جزئیات افسانهای دیده میشوند، در نوشتههای کتزیاس کلیات هم افسانه به نظر میرسند. درستیِ نوشتههای کتزیاس از همان دوران باستان مورد بحث بوده است.
خلخالی در یک حرکت بیشرمانه داستان گبریاس و کوروش بزرگ را هم تحریف کرده است. برای روشن شدن موضوع، خلاصهای از روایت گزنفون را مرور میکنیم:
گبریاس، یکی از بزرگان آشوری که از شاه جدید بابل کینه داشت، نزد کوروش آمد و اعلام وفاداری کرد. او گفت پسر شاه، فرزندش را از روی حسادت در شکار کشته و اکنون تنها آرزویش انتقام است. گبریاس در ازای حمایت کوروش، قلعه، سپاهیان، ثروت و حتی دخترش را در اختیار او گذاشت.
کوروش پیشنهاد او را پذیرفت، اما دختر و ثروت گبریاس را برای خود نخواست. او تأکید کرد که بزرگترین هدیه، اعتماد گبریاس است و میخواهد با وفاداری نشان دهد که هرگز به دوستان و میزبانانش خیانت نمیکند. سپس وعده داد قاتل پسر گبریاس را مجازات کند و برای دختر او همسری شایسته بیابد.
کوروش پس از ورود به قلعه مستحکم گبریاس، با وجود مشاهده گنجینههای فراوان، سادهزیستی خود و سپاهیانش را حفظ کرد. گبریاس نیز از قناعت و اخلاق پارسیان شگفتزده شد و گفت تفاوت آنان با آشوریان در این است که آشوریان ثروت میاندوزند، اما پارسیان فضیلت و اخلاق را پرورش میدهند.
در ادامه، گبریاس راهنمای سپاه کوروش شد و او را از اوضاع سیاسی دشمنان آگاه کرد. کوروش تصمیم گرفت بیدرنگ به سوی بابل حرکت کند و استدلال کرد که پیروزی بیش از آنکه به شمار سپاه وابسته باشد، به شجاعت و روحیه بستگی دارد.
پس از رسیدن به مرزهای بابل، سپاه کوروش به نواحی اطراف یورش برد و غنایمی به دست آورد. کوروش پس از کنار گذاشتن سهم خدایان و نیاز سپاه، باقی غنائم را به پاس مهماننوازی به گبریاس بخشید. سپس برای شاه بابل پیام فرستاد که یا برای جنگ آماده شود یا تسلیم گردد. شاه بابل با تکبر پاسخ داد که نهتنها از کشتن پسر گبریاس پشیمان نیست، بلکه افسوس میخورد که خود گبریاس را نیز نکشته است و از کوروش خواست اگر قصد جنگ دارد، سی روز دیگر بازگردد. گبریاس نیز او را نفرین کرد و دشمنی میان دو طرف آشکارتر شد.
خلخالی داستان پانتهآ را، همانند روایت گبریاس، بهگونهای تحریف کرده و مدعی شده است که پانتهآ پس از آنکه مورد تجاوز کوروش قرار گرفت، خودکشی کرد!!
اما برای روشن شدن حقیقت، کافی است به سخنان خود پانتهآ خطاب به همسرش، آبراداتاس، در کوروپدیای گزنفون مراجعه کنیم: «همیشه سپاس بزرگمان به کوروش را به یاد خواهم سپرد، که چون به دست وی گرفتار آمدم او می توانست مرا چون تاراج و بهره جنگ بپندارد و از آن خویش کند، چنان والا بود منش و اندیشه وی که مرا نه چون بندیان پنداشت، و نه یله کردم تا چون آزاد زنی روم به سرافکندگی؛ وی در پناه گرفت مرا و رهانید از خطر تا تو باز آیی، آن سان که گویی برادر وی را من همسرم…» (گزنفون، کوروپدیا، دفتر ۶، بخش ۴، بند ۷)
این بخش به روشنی نشان میدهد که روایت خلخالی هیچ سازگاری با متن اصلی کوروپدیا ندارد. گزنفون نهتنها هیچ اشارهای به تجاوز کوروش نمیکند، بلکه رفتار او را سرشار از احترام و پایبندی به اصول اخلاقی توصیف میکند.
سالها بعد، رضا مرادی غیاثآبادی نیز کوشید با افزودن مطالبی دیگر، این روایت تحریفشده را در قالبی به ظاهر پژوهشی بازنویسی کند. از آن زمان تاکنون، برخی کوروشستیزان همین تحریفها را، بیآنکه به متن اصلی مراجعه کنند، بارها بازنشر کردهاند.
خلخالی مدعی میشود که پیکر کوروش بزرگ هرگز به ایران بازگردانده نشد. چنین ادعاهایی بر اساس هرودوت نقل میشود که مرگ کوروش را در نتیجه جنگ با ماساژتها در نواحی دوردست شرقی میداند. همان هرودوتی که خود خلخالی گفته است که مخدوش و غیرقابل اعتماد است!
اما این روایت با پرسشهای جدی روبهروست:
چرا کوروش، که در حدود هفتاد سال سن داشت، شخصا در چنین لشکرکشی دشواری شرکت کرده باشد؟
در برخی منابع آمده است که بردیا ساتراپ نواحی شرقی شاهنشاهی بود. در این صورت، منطقیتر نبود که فرماندهی نبرد با ماساژتها بر عهده او باشد؟
سرزمینهای کمجمعیت و دوردست آسیای میانه چه اهمیت راهبردی ویژهای برای کوروش بزرگ داشت که شخصا برای تصرف آنها رهسپار شود؟
اگر کوروش بزرگ به دست ماساژتها کشته شده بود، چرا کمبوجیه برای خونخواهی پدر اقدامی نکرد؟
چرا جز هرودوت، هیچیک از منابع همزمان یا نزدیک به آن دوران، از کشته شدن کوروش به دست تومیریس سخنی نگفتهاند؟
روایت هرودوت درباره مرگ کوروش بزرگ، افسانهایترین روایت موجود است. خود هرودوت نیز تصریح میکند که روایتهای گوناگونی درباره مرگ کوروش شنیده و از میان آنها، یکی را به دلخواه خود برگزیده است. همین اعتراف، در کنار مقایسه روایت او با دیگر گزارشها، نشان میدهد که این روایت با ابهامها و تناقضهای فراوانی همراه است.
یکی از مهمترین دلایل تردید در این روایت، وجود آرامگاه کوروش بزرگ در پاسارگاد است. ساخت چنین آرامگاهی نشان میدهد که برای آن برنامهریزی و آمادگی قبلی وجود داشته و به نظر میرسد کوروش بزرگ در سالهای پایانی عمر، مرگ خود را دور از انتظار نمیدانسته است.
ازاینرو، روایتهایی که از درگذشت طبیعی کوروش در دوران سالخوردگی سخن میگویند، شایسته بررسی و تأمل هستند.
البته گزارشهایی نیز درباره کشته شدن کوروش در نبرد وجود دارد که ممکن است حاصل درهمآمیختگی رویدادهای مربوط به کوروش بزرگ با کوروش یکم (پدربزرگ کوروش بزرگ) باشد.
پایگاه خردگان در نوشتههای دیگر، این موضوع را بهطور مفصل بررسی کرده است:
خلخالی و دیگر کوروشستیزان آنچنان درباره فتح بابل به دست کوروش بزرگ به تحریف و دروغپردازی پرداختهاند که بررسی همه آنها نیازمند نوشتاری مستقل است. تحریف منابع، ترجمههای نادرست، نقلقولهای ناقص و خارج کردن مطالب از بافت اصلی، تنها بخشی از روشهایی است که در این زمینه توسط کوروشستیزان به کار گرفته شده است.
ازاینرو، برای آگاهی بیشتر و بررسی مستند این موضوع، پیشنهاد میکنیم نوشتههای زیر را مطالعه کنید:
خلخالی با استناد به گفتههای منسوب به برخی از اشخاص برجسته در تاریخ اسلام، مدعی میشود که ذوالقرنین همان «اسکندر رومی» بوده است.
نخست باید توجه داشت که اگر این دیدگاه از پشتوانه محکمی برخوردار بود، انتظار میرفت سید محمدحسین طباطبایی که سالها در حوزه تفسیر قرآن، پژوهشهای اسلامی و تاریخ دینی فعال بود، در تفسیر المیزان بر اعتبار این احادیث تأکید کند و فرضیه ذوالقرنین بودن اسکندر را ترجیح دهد. اما او فرضیه یکسان بودن ذوالقرنین و کوروش بزرگ را منطقیتر و قابل تأملتر میداند.
نکته دیگر آنکه خلخالی حتی درباره الکساندر (اسکندر) نیز دچار اشتباه فاحش شده است. الکساندر، مقدونی بود و یونانیان او را در لشکرکشی همراهی کردند. در آن زمان هنوز امپراتوری روم شکل نگرفته بود که بتوان الکساندر را «اسکندر رومی» نامید!
اگر در برخی منابع متأخر چنین تعبیری دیده میشود، باید آن را نتیجه آمیختگی روایتها و سنتهای روایی دانست؛ اما تکرار این تعبیر در پژوهشهای معاصر، با دانش تاریخی سازگار نیست.
از سوی دیگر، با توجه به آنچه از زندگی اسکندر در منابع تاریخی نقل شده است، از جمله کشتار مردم صور، سرکوب سغد، به آتش کشیدن تخت جمشید و همچنین ادعای انتساب خود به زئوس، ژوپیتر یا آمون، دشوار است بتوان او را با شخصیتی قرآنی یکسان دانست. گزارشهای تاریخی هم با گزارشهای قرآن هماهنگ نیست به طوری که ترتیب کشورگشاییهای الکساندر طور دیگری است.
به نظر میرسد نسخه سریانی Alexander Romance (رمانس اسکندر)، مهمترین عامل رواج این اندیشه در میان برخی از جوامع اسلامی بوده است که اسکندر را همان ذوالقرنین بدانند.