نشان پایگاه خِرَدگان
تاریخ و فرهنگ ایران زمین

نگاهی به داستان‌های شاهنامه

نگاهی کوتاه:

در این نوشتار، خلاصه‌ای روان و کوتاه از برخی از داستان‌های شاهنامه گردآوری شده است. این چکیده‌ها به خواننده کمک می‌کنند تا با رویدادها، شخصیت‌های برجسته و پیام‌های هر داستان آشنا شود و در زمانی کوتاه، تصویری کلی از این شاهکار بزرگ ادب فارسی به دست آورد.

نگاهی به داستان‌های شاهنامه (١)

نویسنده: فریناز جلالی

بوسـه‌های زال و رودابه

… رودابه توان نگریستن نداشت و دزدانه او را می‌نگریست. بالاخره مشغول بوس و کنار و راز و نیاز شدند.

زال گفت: منوچهر شاه اگر این داستان را بداند ناراحت خواهد شد. پدرم سام نیز خشمگین می‌شود ولی من دیگر از جانم گذشته‌ام و از تو دست نمی‌کشم و از خدا می‌خواهم دل سام و شاه را نرم نماید و ما آشکارا همسر یکدیگر شویم…

نگاهی به داستان‌های شاهنامه (١)

جدایی سـیمرغ و زال

سیمرغ که سام را دیده بود به پسر سام گفت: من دایه تو هستم و نام تو را دستان زند گذاشتم چون پدر با تو با دستان و مکر رفتار کرد ولی حالا پدرت دنبالت آمده بهتراست نزد او بروی. جوان ناراحت شد پس به سیمرغ گفت: من فقط سپاس‌گزار تو هستم و آشیانه تو خانه من است و دو پر تو برای من تاج شاهی است.

سیمرغ گفت: اگر تاج و سرای پدرت را ببینی دیگر این آشیانه به دردت نمی‌خورد. من دوست دارم تو پیش من باشی اما برای خودت خوب است که آنجا بروی. پری از من همیشه همراهت باشد هرگاه سختی و ناراحتی برایت بوجود آمد پر من را بسوزان من فورا ظاهر می‌شوم و کمکت می‌کنم.

نگاهی به داستان‌های شاهنامه (١)

سـوگ سـیاوش

سیاوش به پروردگار ناله کرد که: از نژاد من کسی را برانگیز تا انتقام خون مرا از آنان بگیرد. سپس سیاوش، پیلسم را دید و به او گفت: سلام مرا به پیران برسان و بگو گفته بودی که با صدهزار سوار به یاریم می‌آیی و اکنون من یاوری در اینجا نمی‌بینم.

گرسیوز خنجری آبگون به گروی داد و او بی شرمانه سر از تن سیاوش جدا کرد. از خون سیاوش گیاهی رویید که اکنون نیز می‌توان آن گیاه را دید که نامش «خون اسیاوشان» است.

نگاهی به داستان‌های شاهنامه (١)

گـردآفرید و سهـراب

وقتی گردآفرید، دختر گژدهم از موضوع آگاه شد خود را آماده نبرد کرد و گیسوانش را زیر زره مخفی کرد و جنگجو طلبید. سهراب به جنگش آمد. ابتدا گردآفرید او را تیرباران کرد و سپس با نیزه با هم جنگیدند و گردآفرید نیزه‌ای به سهراب پرتاب کرد. سهراب خشمناک جلو آمد و با نیزه به کمربند گردآفرید زد و زره او را درید. گردآفرید تیغ کشید اما سهراب نیزه او را به دو نیم کرد و خشمناک خود را از سرش درآورد به ناگاه گیسوان دختر پریشان شد. سهراب جا خورد و شگفت زده شد و با خود گفت: زنان ایرانی که اینچنین هستند پس مردانشان چه هستند؟

پس او را با بند بست و گفت که سعی نکن از من بگریزی. چرا با من قصد جنگ کردی؟ گردآفرید به او گفت: ای دلیر دو لشکر نظاره گر ما هستند پس تو برای من ننگ و عیب مخواه. اکنون که دژ در تسخیر توست. پس لبخند معنی داری به سهراب زد و چشمانش سهراب را مسحور کرد. سهراب با او تا در دژ آمد و او را آزاد کرد. گردآفرید خود را در دژ انداخت و به بالای دژ رفت و از آنجا به سهراب گفت: ای پهلوان توران برگرد. سهراب گفت : من بالاخره تو را به دست می آورم…

نگاهی به داستان‌های شاهنامه <a href=(2)" srcset="https://kheradgan.ir/wp-content/uploads/2016/04/gord-sohrab.jpg 500w, https://kheradgan.ir/wp-content/uploads/2016/04/gord-sohrab-273x300.jpg 273w" sizes="100vw" width="500">

بیژن از چاه بیرون آمد…

بیژن با تن برهنه و موی و ناخن دراز و روی زرد بود. رستم زنجیرهایش را پاره کرد و به سوی خانه برد. به یک دستش بیژن بود و در دست دیگرش منیژه قرار داشت.  تهمتن گفت تا او را شستند و جامه پوشاندند.

گرگین نزد او آمد و از بیژن پوزش خواست و بیژن از گناهش درگذشت. رستم سلیح نبرد پوشید و از بر رخش نشست و با دیگر سواران مهیا شد و به بیژن گفت: تو با اشکش و منیژه برو که بسیار رنج دیده‌ای و توان جنگ نداری. من امشب باید انتقام سختی از افراسیاب بگیرم. بیژن قبول نکرد و گفت: من هم می‌توانم بجنگم…

نگاهی به داستان‌های شاهنامه <a href=(2)" srcset="https://kheradgan.ir/wp-content/uploads/2016/04/bijan-chah.jpg 500w, https://kheradgan.ir/wp-content/uploads/2016/04/bijan-chah-150x150.jpg 150w, https://kheradgan.ir/wp-content/uploads/2016/04/bijan-chah-300x300.jpg 300w, https://kheradgan.ir/wp-content/uploads/2016/04/bijan-chah-70x70.jpg 70w, https://kheradgan.ir/wp-content/uploads/2016/04/bijan-chah-75x75.jpg 75w, https://kheradgan.ir/wp-content/uploads/2016/04/bijan-chah-30x30.jpg 30w" sizes="100vw" width="500">

سـوگ سـهراب

چـرا آن نشـانی که مـادرت داد

نـدادی بـرو بر نکـردیش یاد

نشـان داده بـود از پـدر مـادرت

ز بـهر چه نامـد همـی بـاورت

کـنون مادرت ماند بی تو اسیر

پـر از رنج و تیـمار و درد و زحیر

چرا نامـدم با تو انـدر سـفر

که گـشتی بگـردان گیتی سـحر

مرا رسـتم از دور بشـناختی

تـرا با من ای پـور بنـواختی

نگاهی به داستان‌های شاهنامه <a href=(2)" srcset="https://kheradgan.ir/wp-content/uploads/2016/04/soge-sohrab.jpg 500w, https://kheradgan.ir/wp-content/uploads/2016/04/soge-sohrab-150x150.jpg 150w, https://kheradgan.ir/wp-content/uploads/2016/04/soge-sohrab-300x300.jpg 300w, https://kheradgan.ir/wp-content/uploads/2016/04/soge-sohrab-70x70.jpg 70w, https://kheradgan.ir/wp-content/uploads/2016/04/soge-sohrab-75x75.jpg 75w, https://kheradgan.ir/wp-content/uploads/2016/04/soge-sohrab-30x30.jpg 30w" sizes="100vw" width="500">

برگرفته از:

– جلالی، فریناز (۱۲ فروردین ۱۳۹۵). داستان‌های شاهنامه فردوسی.

دیدگاه شما:



به کار گیری یا روگرفت از نوشته‌های این پایگاه تنها پس از پذیرش قوانین پایگاه امکان پذیر است: قوانین پایگاه خِرَدگان
توسعه نرم افزاری: مجید خالقیان
نگاهی به داستان‌های شاهنامه
خِرَدگان